قهرمانی در شطرنج مدرسه

امروز یسنای عزیز برای دومین سال پیاپی به قهرمانی در مدرسه خود دست پیدا نمود . او با شکت دادن هر 4 حریف مقابل خود و بدون شکست موفق به کسب مقام اول گردید.

فیلم حضور یسنا در سمینار دانشگاه آزاد مرودشت

فیلم حضور یسنا در سمینار دانشگاه آزاد مرودشت


http://www.hzdesign.us/other/yasna_blog/download_buttons_1.png


اجرای شاهنامه توسط یسنا در روز بزرگداشت شاهنامه خوانان ایران

اجرای شاهنامه توسط یسنا در روز بزرگداشت شاهنامه خوانان ایران


http://www.hzdesign.us/other/yasna_blog/download_buttons_2.png


شاهنامه خواني يسنا براي مرتبه دوم در حافظيه

شاهنامه خواني يسنا براي دومين بار در آرامگاه استاد سخن حافظ شيرازي
يسنا به دعوت از طرف ميراث فرهنگي فارس براي اجراي شاهنامه خواني در حافظيه به همراه استاد ورمزيار در روز شنبه 15 بهمن ماه اجراي برنامه نمود.


قهرماني يسنا در مسابقات شطرنج مدرسه

يسناي عزيز با شركت در مسابقات شطرنج مدرسه در روز 5 شنبه و با شكست 2 حريف خود كه يكي كلاس دوم و يكي كلاس پنجم بود . به مرحله فينال رسيد كه مسابقه فينال را در روز شنبه برگزار گرديد . بين او يك كلاس پنجمي و او توانست با شكست حريف قهرمان شطرنج مدرسه خود گردد. و البته به عنوان عضو تيم شطرنج مدرسه خود را آماده مسابقات بعدي نمايد.

شعري جديد از يسناي عزيز

اين يه قطعه شعر جديد از يسنا جان كه روز جمعه براي مادرش گفت.

بنام خداوند ماه و زمين                  كه دل را زند خوب دين

كز او مهرباني و بخشندگيست       چو زو بهترين آفريندگيست

ديروز يسنا جان براي اولين بار بدون مقدمه يك شعر زيبا و جالب گفت كه اينجا ميگذارم كه در آينده براي خودش حتما جالب خواهد بود.

ني نوايان از دل كوه و

دشت و صحرا خبر داريد

بي قضاوت سفر داريد

در سفر با گله ها

پيچ و خم داريد.

شواليه آواز ايران در شيراز

ديشب يك شب به ياد ماندني براي همه ما بود . و البته  خاطره انگيز براي يسنا چون تونست آخر برنامه با استاد بزرگ ايران ديداري كوتاه داشته باشد و عكسي به يادگار بگيرد و استاد اظهار تمايل نمودنند كه ملاقاتي با يسنا داشته باشند.

اجراي شاهنامه خواني در روز اوليا و مربيان

يسنا در روز گذشته به اجراي ابياتي از داستان تولد سهراب در سالن مطهري شيراز پرداخت . اين مراسم كه به جهت بزرگداشت روز اوليا و مربيان برگزار گرديد . با اجراي شاهنامه خواني يسنا همراه شد .

اجراي برنامه در ارگ كريمخاني

يسنا در روز جشن مهرگان ( 16 مهر ) و همچنين روز جهاني كودك به دعوت سازمان ميراث فرهنگي فارس در كنار ارگ كريمخاني به اجراي شاهنامه پرداخت . اين مراسم كه با حضور تعدادي از دانش آموزان مقطع ابتدايي مدارس دخترانه و پسرانه شيراز و همچنين با حضور مردم و مسولين ميراث برگزار گرديد . يسنا پس از اجراي تاتر جي جي ميجي كه يكي از كهن ترين اجراي هاي نمايش عروسكي در شيراز است با خواندن ابياتي از مقدمه يكي از داستانهاي شاهنامه باعث ايجاد محيطي شاهنامه دوستي در بين حاضرين گرديد .تا جاي كه مجري تواناي برنامه نيز چند بيتي شاهنامه خواند و از فردوسي در اين روز در شيراز ياد نمود.

زاد روز فرخنده باد يسنا جان

امروز زاد روز يسناي عزيز ماست كه ديده به جهان گشود . و مادر و پدرش را از سعادت زندگي بهره مند نمود. و دعاي پدر و مادرش را براي عمري پر بار براي خودش به ارمغان اورد. زيباترين روز زندگي من بي شك امروز ميباشد .حتما عكسهاي ان را اينجا خواهم گذاشت.

يسنا در جمع برترين شاهنامه خوانان و نقالان كشور

به دعوت ميراث فرهنگي و در روز بزرگداشت نقالي در كشور يسنا روز چهارشنبه به كاج گلستان براي اجراي برنامه دعوت گرديد

در اين برنامه كه 5 نقال برتر كشور به نقالي پرداختند كه در اين ميان حضور استاد ترابي و استاد دكتر صادقي و استاد ورمزيار چشمگير بود يسنا به خواندن شاهنامه نمود كه مورد استقبال حضار قرار گرفت و يسنا مفتخر به نوازش 5 استاد برتر قرار گرفت كه جاي بسيار شادماني براي يسنا بود

اولين حضور يسنا در توس

چند وقتي بود كه در اين فكر بودم تا مقدمات حضور يسنا را در توس و در روز بزرگداشت آن اسطوره زنده پيدا كنم  به همين خاطر بعد از عيد نوروز شروع كردم به تماسهاي متعدد براي اطلاع پيدا كردن از زمان برگزاري مراسم بزرگداشت فردوسي عزيز اما .........

اما هر چه تلاش ميكردم كمتر ميجستم

به هر كس زنگ ميزدم كه البته نامهاي آنها را نميگويم و در دل محفوظ ميدارم هر كدام من را به يكنفر ديگر حواله ميداد حتي يك موبايل اشتباهي براي اينكه من را يك هفته سر كار بگذارد كافي بود كه در زمان بندي به مشكل بر بخورم و در آخر به فردي رسيدم كه از من خواست تا برايش تصاويري از شاهنامه خواني يسنا بفرستم البته براي خودم جالب بود كه چرا نبايد يك مركز كه خود را قطب فردوسي شناسي نامگذاري كرده و رئيس آن همزمان در يك سمت مذهبي و فرهنگي كار ميكند حتي نامي از يسنا كه 6 ماه پيش كل شبكه هاي تلويزيوني آن را نمايش دادند ندارد

خلاصه به هزار مشكلات فيلمها را به وسيله يك فلش فرستادم و تا اينجا هنوز يك هفته مانده به روز بزرگداشت هنوز هيچ برنامه اي مشخصي براي آن نبود خلاصه كلي پيگيري تا اينكه ساعت 10 صبح روز 25 ارديبهشت به ما زنگ زدنند كه جاي يسنا اينجا خالي است و اي كاش يسنا اينجا بود حالا شما فكر كنيد قيافه من در آن زمان چه شكلي شده سريع رفتم يسنا را از مدرسه برداشتم به مادرش اطلاع دادم و رفتيم فرودگاه و در ليست انتظار قرار گرفتيم كه متاسفانه به خاطر نبودن پرواز مستقيم از شيراز به مشهد در آن روز مجبور شديم ساعت 2 به تهران پرواز كنيم و اگر هواپيما به موقع برسد به هواپيماي ساعت 3/45 دقيقه تهران مشهد برويم اما متاسفانه بدليل تاخير در پرواز به هواپيماي ساعت 6 رسيديم در اين بين عنوان شد كه اين مراسم كه هر يكسال يكبار برگزار ميشود از ساعت 5 تا 7/45 دقيقه است و ما سوار هواپيما شديم كه ساعت 8 به زمين نشست و خلاصه ما ساعت 9 به آرامگاه فردوسي عزيزمان رسيديم در حاليكه مراسم تمام شد و داشتند صندلي ها را جمع ميكردنند يسنا دخترم كه حسابي خسته بود خيلي ناراحت بود ولي با رفتن به داخل آرامگاه و خواندن ابياتي از شاهنامه بر سر مزار عزيز تر از جانمان فردوسي بزرگ مقداري آرام شد

من در اين بين چند سئوال برايم پيش آمده كه آنها را فردا مطرح خواهم نمود و انتظار دارم كه شما پاسخي براي آنها پيدا نمائيد.

يسنا در همايش دانشگاه

در تاريخ چهارشنبه ۴/۱۲/۸۹ به دعوت دانشگاه آزاد مرودشت يسنا به  همايش ملي  روانشناسي كودك و نوجوان كه در آن دانشگاه برگزار گرديد رفت و در انجا ابياتي از شاهنامه را اجرا نمود كه  مورد استقبال اساتيد و مدعوين حاضر در دانشگاه قرار گرفت.

در آينده نزديك فيلم آن بر روي سايت قرار خواهد گرفت.

شاهنامه خواني يسنا در آرامگاه مرد هميشه جاويدان تاريخ كورش بزرگ

روز جمعه به همراه يسنا رفتيم به پاسارگارد وقتي من براي يسنا توضيح دادم كه فريدون شاهنامه همان كورش بزرگ ايرانيان است . چنان فريادي از سر شوق كشيد كه يك آن ماشين را نگه داشتم و به صورت معصومانه اش خيره شدم و برق شوقي در چشمان زيباي بابا ديدم كه هيچ وقت يادم نخواهد رفت

يسنا تا خود پاسارگاد چند بار از من سئوال كرد: بابا واقعا ما داريم ميريم پيش فريدون همون كه ضحاك ستمگر را نابود كرد و من هم در جوابش ميگفتم آره بابا ما داريم ميريم پيش همون كه ضحاك، قاتل جوانهاي اين وطن رو نابود كرد.

خلاصه بعد از سعادت شهر رسيديم به يه تونل و بعد از آن هم به يه پيچي كه يك تابلوي خيلي كوچك بر روي آن نوشته شده بود پاسارگارد و نه البته اسمي از آرامگاه كورش نبود ( راستي اگر در آن حوالي يكسري از آن آدمهاي كه فقط بخاطر اسم عربي شان امتياز ....دارند دفن شده بود چند تا تابلوي بزرگ پر طمطراق آنجا بود كه مردم بروند و پول بيندازند.)

در هر صورت اول جاده جاي كه رستوران است ديديم اتومبيل هاي بسياري پارك شده و جلوي آن را هم نيروي انتظامي بسته و با لحني بسيار بد و با تهديد جريمه و توقف تو پاركينگ از مردم ميخواهند كه به پاسارگارد نروند و از همان راهي كه آمدند برگردنند.

در آن لحظه هر چقدر مردم ميخواستند كه به آنها اجازه عبور داده شود. ميگفتند نميشود و من تنها راه كار را در اين ديدم كه با يكي از ارشد هاي انها كه آنجا بود صحبت كنم و به او  گفتم كه من پدر دختر ۶ ساله شاهنامه خوان يسنا هستم. كه ميخواهم با دخترم بروم به پاسارگارد. ناگهان چهره آن افسر عوض شد و خيلي يواش به من گفت راست ميگوي من او را در تلويزيون ديده ام و خيلي ذوق كردم . ميشود او را از نزديك ببينم . من هم گفتم باشد به شرطي كه بگذاريد ما رد شويم و بعد يسنا را صدا زدم و بچه نازنيم آمد و براي آن افسر كه خدا امواتش را بيامرزد . مقداري شاهنامه خواند و او هم ما را رد كرد تا بتوانيم برويم داخل. 

حدود ۳ كيلومتر جلوتر دوباره همين داستان تكرار شد و من هم مجبور شدن به غير شاهنامه خواني يسنا كارت ماشينم را هم بدهم به آنها تا بتوان رد بشوم.

خلاصه ما رسيديم به مكان اصلي كه كورش بزرگ در آنجا آراميده است.بعد از پارك ماشين به همراه دخترم به سمت آرامگاه حركت كرديم من نميدانم كي و چطوري آن لحظات گذشت ولي وقتي حواسم جمع شد كه يسنا در حال شاهنامه خواني در كنار آرامگاه كورش بزرگ بود و من داشتم از او فيلم ميگرفتم و او داستان جنگ فريدون با ضحاك را خواند و در پايان با آوردن اسم درفش كاوياني به پايان رساند. وقتي تمام شد برگشتم ديدم تمام مردمي كه در آنجا بودنند به دور يسنا جمع شده اند و در حال دست زدن براي يسنا ميباشند.

چقدر ديروز با آن همه صحنه هاي جانبي ملال آور براي من ويسنا روز فرخنده اي بود .

موسيقي

امروز دخترم يسنا اولين كلاس موسيقي خودشو به صورت جدي شروع كرد. در آموزشگاه نكيسا و  با ساز اوليه بلز كه قبلا در مهد كودك تا حدودي با اون آشنا شده بود.

داستان زال و رودابه

امروز با مادر مهربانم داستان زال و رودابه را شروع كرديم. البته از قبل ماجراي داستان را مادرم برام تعريف كرده بود و داستانش را كه به صورت يك كتاب براي بچه ها نوشته شده را برايم خوانده بود و من هم چقدر از اين داستان خوشم آمد و براي پدرم هم تعريفش كردم . و بالاخره امروز شروع كرديم به خواندن ابيات آن كه دوست دارم يك روزي روش كارم را به كسانيكه دوست دارند به فرزندان ايران عزيز شاهنامه ياد بدهند آموزش بدهم.

فردوسي از نگاه من و پدر

داشتيم با پدر درباره استاد سخن و  بزرگترين افتخار فرهنگي تاريخ ايران زمين فردوسي صحبت ميكرديم كه يه مطلب پدرم به دلم خيلي نشست. كه دوست دارم اون مطلب رو اينجا بگم.

من از پدرم پرسيدم كه بابا اين جرياني كه ابيات شاهنامه را هر كس عددي عنوان ميكنه چيه؟ و كدوم يكي از ابيات واقعا براي فردوسي بزرگ هستش كه پدرم در جواب من گفت:

دخترم ، عزيزم براي چي تو شاهنامه ميخواني من از روز اول براي چي دوست داشتم كه تو شاهنامه بخواني؟

گفتم بابا براي ايران بخاطر اينكه تو از روز اول تخم عشق به ايران را در سينه من كاشتي و حالا كه ۷۰۰ بيت شاهنامه را حفظم و نه البته طوطي وار كه فكر ميكنم من بعنوان يه فرزند اين خاك وظيفه اي دارم كه بايد انجامش بدهم.

پدر عزيزم گفت:

پس دختر خوب و مهربانم هر بيتي از شاهنامه را كه برايت خواندند به همان دل مراجعه كن و ببين چقدر با ريشه و تنه آن نهالي كه در دلت جاي گرفته همخواني دارد و در جهت عاشق نمودن ايرانيان به اصالتشان است و بدان آن همان كلام استاد سخن فردوسي دانا است كه او هم در همان لحظه كه براي ايران شعر مي سرود به غير از ايران به هيچ چيز ديگر فكر نكرد.

تخت جمشيد(پرسپوليس)

سه هفته پيش با پدر عزيزم و مادر مهربانم در يك روز تعطيل (جمعه) به شهر مرودشت و تخت جمشيد رفتيم. نميدانم كه چرا از وقتي كه وارد آن خيابان اصلي ورودي تخت جمشيد كه پر از درختان بلند بود .شديم بي اختيار زدم زير آواز و با صداي بلند شاهنامه خواندم فقط اين مي ديدم كه چشمان پدرم باراني بود.

اي خداي بزرگ يعني من فرزند خاكي هستم كه اين چنين بلند آوازه و پر عظمت بود يعني تمام آن بزرگي كه در شاهنامه ميخوانم واقعي بود باورم نميشود كه من حالا در جاي ايستاده ام كه همان پادشاهان روزي بزرگي ملتم را به دنيا اعلام ميكردنند و براي سربلندي اين سرزمين دعا مينمودند.

راستش آن روز با پدر  بيشتر جاهاي تخت جمشيد را ديديم و من در بيشتر نقاط آن شاهنامه خواندم و پدرم از من فيلم ميگرفت نميدانم كه چرا آنجا شاهنامه نميخواندم بلكه اين شاهنامه بود كه از دهان من بيرون مي امد. عجب روزي بود البته نه، بايد گفت كه عجب شب و روزي بود چون وقتي پدرم و من بهوش آمديم كه ديگر آفتابي براي فيلم گرفتن نبود و مرتب نگهبانان آنجا از همه ميخواستند كه بيرون بروند. 

بزودي تصميم دارم كه با پدرم به توس بروم و بر مزار آن مهربان ايران كه مهر او هيچوقت از دل اين خاك نخواهد رفت شعرش را بخوانم. پدرم كه قول همين چند هفته را داده تا ببينيم چه ميشود.

ورزش

ديروز چهارشنبه اولين لباس ورزشي زندگيم را برايم خريدند.تا با آن بتوانم زنگهاي ورزش مدرسه ام راحتر ورزش كنم. امروز خيلي بابت اين موضوع خوشحال هستم.كلي با كفشهاي كتاني ام كه اتفاقا نور ميدهد دويدم جاي شما خالي... 

یسنا آذری

من یسنا ۶ سال ۳ ماهه از ایران  شهر شیراز هستم.

من امسال به کلاس اول دبستان رفتم.

من بیش از ۷۰۰ بیت شاهنامه فردوسی و غزلهای از حافظ و ابیاتی از سعدی را از مادر مهربانم حميرا احمدي شولي آموخته ام .

مادر  و پدر عزیزم از ۲ سالگی این استعداد مرا کشف نمودند .

من عاشق ایران این سرزمین جاویدان هستم .


 

http://s30.aks98.com/files/49367511518115748686.jpg

بنام خداوند جان و خرد

شروع به كار اين سايت را به همه علاقه مندان به شاهنامه تبريك ميگويم . دست گرم و پر مهر تمام دوستداران واقعي شاهنامه و ايران عزيز را براي همكاري ميفشاريم.