قهرمانی در شطرنج مدرسه
بنام خداوند ماه و زمين كه دل را زند خوب دين
كز او مهرباني و بخشندگيست چو زو بهترين آفريندگيست
ني نوايان از دل كوه و
دشت و صحرا خبر داريد
بي قضاوت سفر داريد
در سفر با گله ها
پيچ و خم داريد.
ديشب يك شب به ياد ماندني براي همه ما بود . و البته خاطره انگيز براي يسنا چون تونست آخر برنامه با استاد بزرگ ايران ديداري كوتاه داشته باشد و عكسي به يادگار بگيرد و استاد اظهار تمايل نمودنند كه ملاقاتي با يسنا داشته باشند.

در اين برنامه كه 5 نقال برتر كشور به نقالي پرداختند كه در اين ميان حضور استاد ترابي و استاد دكتر صادقي و استاد ورمزيار چشمگير بود يسنا به خواندن شاهنامه نمود كه مورد استقبال حضار قرار گرفت و يسنا مفتخر به نوازش 5 استاد برتر قرار گرفت كه جاي بسيار شادماني براي يسنا بود
اما هر چه تلاش ميكردم كمتر ميجستم
به هر كس زنگ ميزدم كه البته نامهاي آنها را نميگويم و در دل محفوظ ميدارم هر كدام من را به يكنفر ديگر حواله ميداد حتي يك موبايل اشتباهي براي اينكه من را يك هفته سر كار بگذارد كافي بود كه در زمان بندي به مشكل بر بخورم و در آخر به فردي رسيدم كه از من خواست تا برايش تصاويري از شاهنامه خواني يسنا بفرستم البته براي خودم جالب بود كه چرا نبايد يك مركز كه خود را قطب فردوسي شناسي نامگذاري كرده و رئيس آن همزمان در يك سمت مذهبي و فرهنگي كار ميكند حتي نامي از يسنا كه 6 ماه پيش كل شبكه هاي تلويزيوني آن را نمايش دادند ندارد
خلاصه به هزار مشكلات فيلمها را به وسيله يك فلش فرستادم و تا اينجا هنوز يك هفته مانده به روز بزرگداشت هنوز هيچ برنامه اي مشخصي براي آن نبود خلاصه كلي پيگيري تا اينكه ساعت 10 صبح روز 25 ارديبهشت به ما زنگ زدنند كه جاي يسنا اينجا خالي است و اي كاش يسنا اينجا بود حالا شما فكر كنيد قيافه من در آن زمان چه شكلي شده سريع رفتم يسنا را از مدرسه برداشتم به مادرش اطلاع دادم و رفتيم فرودگاه و در ليست انتظار قرار گرفتيم كه متاسفانه به خاطر نبودن پرواز مستقيم از شيراز به مشهد در آن روز مجبور شديم ساعت 2 به تهران پرواز كنيم و اگر هواپيما به موقع برسد به هواپيماي ساعت 3/45 دقيقه تهران مشهد برويم اما متاسفانه بدليل تاخير در پرواز به هواپيماي ساعت 6 رسيديم در اين بين عنوان شد كه اين مراسم كه هر يكسال يكبار برگزار ميشود از ساعت 5 تا 7/45 دقيقه است و ما سوار هواپيما شديم كه ساعت 8 به زمين نشست و خلاصه ما ساعت 9 به آرامگاه فردوسي عزيزمان رسيديم در حاليكه مراسم تمام شد و داشتند صندلي ها را جمع ميكردنند يسنا دخترم كه حسابي خسته بود خيلي ناراحت بود ولي با رفتن به داخل آرامگاه و خواندن ابياتي از شاهنامه بر سر مزار عزيز تر از جانمان فردوسي بزرگ مقداري آرام شد
من در اين بين چند سئوال برايم پيش آمده كه آنها را فردا مطرح خواهم نمود و انتظار دارم كه شما پاسخي براي آنها پيدا نمائيد.
در آينده نزديك فيلم آن بر روي سايت قرار خواهد گرفت.
يسنا تا خود پاسارگاد چند بار از من سئوال كرد: بابا واقعا ما داريم ميريم پيش فريدون همون كه ضحاك ستمگر را نابود كرد و من هم در جوابش ميگفتم آره بابا ما داريم ميريم پيش همون كه ضحاك، قاتل جوانهاي اين وطن رو نابود كرد.
خلاصه بعد از سعادت شهر رسيديم به يه تونل و بعد از آن هم به يه پيچي كه يك تابلوي خيلي كوچك بر روي آن نوشته شده بود پاسارگارد و نه البته اسمي از آرامگاه كورش نبود ( راستي اگر در آن حوالي يكسري از آن آدمهاي كه فقط بخاطر اسم عربي شان امتياز ....دارند دفن شده بود چند تا تابلوي بزرگ پر طمطراق آنجا بود كه مردم بروند و پول بيندازند.)
در هر صورت اول جاده جاي كه رستوران است ديديم اتومبيل هاي بسياري پارك شده و جلوي آن را هم نيروي انتظامي بسته و با لحني بسيار بد و با تهديد جريمه و توقف تو پاركينگ از مردم ميخواهند كه به پاسارگارد نروند و از همان راهي كه آمدند برگردنند.
در آن لحظه هر چقدر مردم ميخواستند كه به آنها اجازه عبور داده شود. ميگفتند نميشود و من تنها راه كار را در اين ديدم كه با يكي از ارشد هاي انها كه آنجا بود صحبت كنم و به او گفتم كه من پدر دختر ۶ ساله شاهنامه خوان يسنا هستم. كه ميخواهم با دخترم بروم به پاسارگارد. ناگهان چهره آن افسر عوض شد و خيلي يواش به من گفت راست ميگوي من او را در تلويزيون ديده ام و خيلي ذوق كردم . ميشود او را از نزديك ببينم . من هم گفتم باشد به شرطي كه بگذاريد ما رد شويم و بعد يسنا را صدا زدم و بچه نازنيم آمد و براي آن افسر كه خدا امواتش را بيامرزد . مقداري شاهنامه خواند و او هم ما را رد كرد تا بتوانيم برويم داخل.
حدود ۳ كيلومتر جلوتر دوباره همين داستان تكرار شد و من هم مجبور شدن به غير شاهنامه خواني يسنا كارت ماشينم را هم بدهم به آنها تا بتوان رد بشوم.
خلاصه ما رسيديم به مكان اصلي كه كورش بزرگ در آنجا آراميده است.بعد از پارك ماشين به همراه دخترم به سمت آرامگاه حركت كرديم من نميدانم كي و چطوري آن لحظات گذشت ولي وقتي حواسم جمع شد كه يسنا در حال شاهنامه خواني در كنار آرامگاه كورش بزرگ بود و من داشتم از او فيلم ميگرفتم و او داستان جنگ فريدون با ضحاك را خواند و در پايان با آوردن اسم درفش كاوياني به پايان رساند. وقتي تمام شد برگشتم ديدم تمام مردمي كه در آنجا بودنند به دور يسنا جمع شده اند و در حال دست زدن براي يسنا ميباشند.
چقدر ديروز با آن همه صحنه هاي جانبي ملال آور براي من ويسنا روز فرخنده اي بود .
من از پدرم پرسيدم كه بابا اين جرياني كه ابيات شاهنامه را هر كس عددي عنوان ميكنه چيه؟ و كدوم يكي از ابيات واقعا براي فردوسي بزرگ هستش كه پدرم در جواب من گفت:
دخترم ، عزيزم براي چي تو شاهنامه ميخواني من از روز اول براي چي دوست داشتم كه تو شاهنامه بخواني؟
گفتم بابا براي ايران بخاطر اينكه تو از روز اول تخم عشق به ايران را در سينه من كاشتي و حالا كه ۷۰۰ بيت شاهنامه را حفظم و نه البته طوطي وار كه فكر ميكنم من بعنوان يه فرزند اين خاك وظيفه اي دارم كه بايد انجامش بدهم.
پدر عزيزم گفت:
پس دختر خوب و مهربانم هر بيتي از شاهنامه را كه برايت خواندند به همان دل مراجعه كن و ببين چقدر با ريشه و تنه آن نهالي كه در دلت جاي گرفته همخواني دارد و در جهت عاشق نمودن ايرانيان به اصالتشان است و بدان آن همان كلام استاد سخن فردوسي دانا است كه او هم در همان لحظه كه براي ايران شعر مي سرود به غير از ايران به هيچ چيز ديگر فكر نكرد.
اي خداي بزرگ يعني من فرزند خاكي هستم كه اين چنين بلند آوازه و پر عظمت بود يعني تمام آن بزرگي كه در شاهنامه ميخوانم واقعي بود باورم نميشود كه من حالا در جاي ايستاده ام كه همان پادشاهان روزي بزرگي ملتم را به دنيا اعلام ميكردنند و براي سربلندي اين سرزمين دعا مينمودند.
راستش آن روز با پدر بيشتر جاهاي تخت جمشيد را ديديم و من در بيشتر نقاط آن شاهنامه خواندم و پدرم از من فيلم ميگرفت نميدانم كه چرا آنجا شاهنامه نميخواندم بلكه اين شاهنامه بود كه از دهان من بيرون مي امد. عجب روزي بود البته نه، بايد گفت كه عجب شب و روزي بود چون وقتي پدرم و من بهوش آمديم كه ديگر آفتابي براي فيلم گرفتن نبود و مرتب نگهبانان آنجا از همه ميخواستند كه بيرون بروند.
بزودي تصميم دارم كه با پدرم به توس بروم و بر مزار آن مهربان ايران كه مهر او هيچوقت از دل اين خاك نخواهد رفت شعرش را بخوانم. پدرم كه قول همين چند هفته را داده تا ببينيم چه ميشود.
من امسال به کلاس اول دبستان رفتم.
من بیش از ۷۰۰ بیت شاهنامه فردوسی و غزلهای از حافظ و ابیاتی از سعدی را از مادر مهربانم حميرا احمدي شولي آموخته ام .
مادر و پدر عزیزم از ۲ سالگی این استعداد مرا کشف نمودند .
من عاشق ایران این سرزمین جاویدان هستم .
![]()
