نامه رستم فرخزاد به برادر
من همیشه در عجبم از کار خودمان که چرا هیچ وقت نمیتوانیم حکومتی صد در صدر ملی داشته باشیم. از این سوال در ضمن به جوابی بس عجیب تر بر میخورم . چند نفر این شعر را بلدند و از وجود آن آگاهند . تقریبا شاید کمتر از 01% جامعه ما در خوشبینانه ترین حالت آن ، غیر از این است که داشتن حکومتی ملی احتیاج به شاه کلیدهای بزرگ برای حل مباحث فرهنگی خود نیاز دارد. حال آب در کوزه ما گرد جهان میگردیم. این بدان معناست که ما به خودمان هیچ زحمت آن را نمیدهیم تا به مطالعه بزرگترین میراث فرهنگی کشورمان بپردازیم . و از الگوی رفتاری که 1000 سال پیش استاد سخن و ملی گرا ترین فرد ایرانی فردوسی بزرگ برایمان به یادگار گذاشته بهره ببریم. در حالیکه تمام کوشش دشمنانش در 10 قرن گدشته حذف او بوده . وقتی تیرشان به سنگ خورد. او را فقط شاعری خوب خطا کردنند . و تمام همت خود را در جهت نگاهداشتن تفکرات فردوسی بزرگ در قالب یک شاعر معطوف نمودنند . حال انکه این وظیفه هر فرد ایرانی با اصالت است که اشعار فردوسی بزرگ را بعنوان بزرگترین میراث فرهنگی و سیاسی کشور پاسداشته و از رهنمودهای او در جهت رشد و شکوفایی و پیشرفت کشور و برداشتن یوغی به بلندی تاریخ چند قرن گذشته همت گمارد.
من در اینجا شاه کلید تفکرات فردوسی بزرگ را میگذارم. و امیدوارم فقط به تعداد 1 درصد تفسیرهای که بر کتابهای دیگر نوشته شد بر این شعر تفسیر نوشته شود و باعث اگاهی جامعه ایرانی گردد.
يكي نامه سوي برادر به درد نبشت و سخنها همه ياد كرد
نخست آفرين كرد بر كردگار كزو ديد نيك و بد روزگار
دگر گفت كز گردش آسمان پژوهنده مردم شود بد گمان
گنهكار تر در زمانه منم از ايرا گرفتار آهرمنم
كه اين خانه از پادشاهي تهيست نه هنگام فيروزي و فرهيست
ز چارم همي بنگرد آفتاب كزين جنگ ما را بد آيد شتاب
ز بهرام و زهره است ما را گزند نشايد گذشتن ز چرخ بلند
همان تير و كيوان برابر شدست عطارد به برج دو پيكر شدست
چنين است و كاري بزرگ است پيش همي سير گردد دل از جان خويش
همه بودني ها بينم همي وز او خامشي برگزينم همي
بر ايرانيان زار و گريان شدم ز ساسانيان نيز بريان شدم
دريغ آن سر تاج و آن تخت و داد دريغ آن بزرگي و فر و نژاد
كه از اين پس شكست آيد از تازيان ستاره نگردد مگر بر زبان
برين سال چهار صد بگذرد كزين تخم گيتي كسي نسپرد
از ايشان فرستاده آمد بمن سخن رفت هرگونه بر انجمن
كه از قادسي تا لب رودبار زمين را ببخشيم با شهريار
و از آنسو يكي بر كشايند راه به شهري كجا هست بازارگاه
بدان تا خريم و فروشيم چيز از آن پس فزوني بجوئيم نيز
پذيريم ما ساو و باژ گران نجوئيم ديهيم كند آوران
شهنشاه را نيز فرمان بريم گر از ما بخواهد گروگان بريم
چنين است گفتار كردار نيست جز از گردش كژ پرگار نيست
برين نيز جنگي بود هر زمان كه كشته شود صد هژبر دمان
بزرگان كه با من بجنگ اندراند به گفتار ايشان همي ننگرند
چو مي روي طبري و چون ارمني بجنگ اند با كيش اهريمني
چو كلبوي سوري و اين مهتران كه گوپال دارند و گرز گران
همي سرفرازند كه ايشان كه اند به ايران و مازندران بر چه اند
اگر مرز و راهست اگر نيك و بد بگرز و شمشير بايد ستد
بكوشيم و مردي بكار آوريم بر ايشان جهان تنگ و تار آوريم
نداند كسي راز گردان سپهر كه جز گونه گشتست بر ما بمهر
چو نامه بخواني خرد را مران بپرداز و بر ساز با مهتران
همه گرد كن خواسته هر چه هست پرستنده و جامهاي نشست
همي تا آذرآبادگان به جاي بزرگان و آزادگان
هميدون گله هر چه داري ز اسپ ببر سوي گنجور آذرگشسب
ز زابلستان هم ز ايران سپاه هر آنكس كه آيند زنهار خواه
بدار و بپوش و بياراي مهر نگه كن بدين گرد گردان سپهر
كز و شادمانيم وز با نهيب زماني فراز و زماني نشيب
سخن هر چه گفتم به مادر بگوي نبيند همانا مرا نيز روي
دردوش ده از ما و بسيار پند بده تا نباشد بگيتي نژند
ور از من بد آگاهي آرد كسي مباش اندر اين كار غمگين بسي
چنان دان كه اندر سراي سپج كسي كه نهد گنج با دست و رنج
هميشه به يزدان پرستي گراي بپرداز دل زين سپنجي سراي
كه آمد به تنگ اندرون روزگار نه بيند مرا زين سپس شهريار
تو با هركه از دوده ما بود اگر پير اگر مرد برنا بود
همه پيش يزدان نيايش كنيد شب تيره او را ستايش كنيد
بكوشيد و بخشنده باشيد نيز ز خوردن به فردا ممانيد چيز
كه من با سپاهي به سختي درم به رنج و غم و شور بختي درم
رهايي نيابم سرانجام از اين "خوشا باد نوشين ايران زمين"
چو گيتي بود تنگ بر شهريار تو گنج و تن و جان گرامي مدار
كزين تخمه نامدار ارجمند نماند جز شهريار بلند
بكوشش مكن هيچ سستي بكار به گيتي جز او نيست پروردگار
ز ساسانيان يادگار او است و بس كزين پس نبيند از اين تخمه كس
دريغ اين سر تاج و اين مهر و داد كه خواهد شدن تخم شاهي به باد
تو پيروز باش و جهاندار باش ز بهر تن شه بتيمار باش
گر او را بد آيد تو شو پيش اوي به شمشير بسپار پرخاشجوي
چو با تخت منبر برابر شود همه نام بوبكر و عمر شود
تبه گردد اين رنجهاي دراز شود ناسزا شاه گردن فراز
نه تخت و نه ديهيم بيني نه شهر ز اختر همه تازيان راست بهر
چو روز اندر آيد بروز دراز نشيب درازاست پيش فراز
بپوشند از ايشان گروهي سپاه ز ديبا نهند از بر سر كلاه
نه تخت و نه تاج و نه زرينه كفش نه گوهر و نه افسر و نه بر سر درفش
برنجد يكي ديگري بر خورد بداد و ببخشش كسي ننگرد
شب آيد يكي چشم رخشان كند نهفته كسي را خروشان كند
ستاننده روز و شب ديگريست كمر بر ميان و كله بر سرست
ز پيمان بگردند و از راستي گرامي شود كژي و كاستي
پياده شود مردم جنگجوي سواري كه لاف آرد و گفتگوي
كشاورز جنگي شود بي هنر نژاد و گهر كمتر آيد ببر
ربايد همي اين از آن و آن از اين ز نفرين ندانند باز آفرين
نهان بهتر از آشكار شود دل شاه شان سنگ خارا شود
بد انديش گردد پسر بر پدر پدر همچنين بر پسر چاره گر
شود بنده بي هنر شهريار نژاد و بزرگي نيايد بكار
بگيتي كسي را نماند وفا روان و زبانها شود پر جفا
ز ايران و از ترك و ز تازيان نژادي پديد آيد اندر ميان
نه دهقان و نه ترك و نه تازي بود سخنها به كردار بازي بود
همه گنجها زير دامن نهند بميرند و كوشش به دشمن دهند
بود دانشومند و زاهد بنام بكوشد از اين تا كه آيد بدام
چنان فاش گردد غم و رنج و شور كه شادي به هنگام بهرام گور
نه جشن و نه رامش و نه كوشش نه كام همه چاره و تنبل و ساز دام
پدر با پسر كين سيم آورد خورش كشك و پوشش كليم آورد
زيان كسان از پي سود خويش بجويند و دين اندر آرند پيش
نباشد بهار از زمستان پديد نيارند هنگام رامش نبيد
چو بسيار از اين داستان بگذرد كسي سوي آزادگان ننگرد
بريزند خون از پي خواسته شود روزگار مهان كاسته
دل من پر از خون شد و روي زرد دهان خشك و لبها شده لاژورد
كه تا من شدم پهلوان از ميان چنين تيره شد بخت ساسانيان
چنين بي وفا گشت گردان سپهر دژم گشت و از ما ببريد مهر
مرا تير و پيكان آهن گذار همي بر برهنه نيايد بكار
همان تيغ كز گردن پيل و شير گشتي بزخم اندر آورد سير
نبرد همي پوست بر تازيان ز دانش زيان آمدم بر زيان
مرا كاشكي اين خرد نيستي گر انديشه نيك و بد نيستي
بزرگان كه در قادسي با منند درشتند و بر تازيان دشمنند
گمانند كين بيش بيرون شود ز دشمن زمين رود جيحون شود
ز راز سپهر كس آگاه نيست ندانند كين رنج كوتاه نيست
چو برتخمه بگذرد روزگار چو سود آيد از رنج و از كارزار
تو را اي برادر تن آباد باد دل شاه ايران بتو شاد باد
كه اين قادسي گورگاه من است كفن جوشن و خون كلاه من است
چنين است راز سپهر بلند تو دل را بدرد برادر مبند
دوديده ز شاه جهان بر مدار فدا كن تن خويش در كارزار
كه زود آيد اين روز اهريمني چو گردون گردان كند دشمني
چو نامه به مهر اندر آورد گفت كه پيونده را آفرين باد جفت
كه اين نامه نزد برادر برد بگويد جزين هر چه اندر خورد











