
دیوان که فرمانروا و دست دراز شدند
سخن از نیکی را هم باید مانند راز گفت . فردوسی خردمند
امروز روز عجیب و غریبی است .
امروز روز مردیست که در کشوری که عاشقش بود و سالهای زندگیش را برای بیاد ماندن بزرگیش وقف نمود غریب است. امروز روز انسانیست که برایش هزاران هزار بیت خیالی بافتند تا او را به هر ایسم عقیده ای بچسبانند. او را با هر برچسبی به دیگران نشان میدهند تا او را در پیش نسل حاضر ایران زمین خوار کوچک نمایند. زندگینامه های خیالی میبافند. شعرهای کذایی میسرایند. او را وام دار این آنش میکنند تا بتوانند بر چسب امروز خود را بر پیشانیش بنشانند. بعضی ها او را افسانه میدانند . بعضی ها او را سارق ادبی میخوانند . دیگری او را محتاج پول حاکمان متجاوز به میهن ان زمان میدانند. و همچنان این قصه سر دراز دارد. و البته تا زمانی که ایران ....ایران عزیزتر از جانمان زنده هست. او را میکوبند تا درختی بزرگ از تاریخ و فرهنگمان نابود کنند.
اما ..... اما بدانید و من میدانم که میدانید که این درخت ریشه اش در اعماق وجود تک تک ایرانیان پاک سرشت و خردمند جای گرفته . و شماها و تبرهایتان هیچ وقت نمیتواند این ریشه را از قلب ما قطع نماید.
من در اینجا مقاله ای از دوستی را که در وبلاگش به موضوع دشمنان فردوسی پرداخته میگذارم و قضاوت را به تاریخ میسپارم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
در همان سالهای آغازین پس از مرگ فردوسی ناسازگاری و کینه ورزی با شاهنامه آغاز شد که بیشتر به سبب سیاستهای ایران ستیزانه دربار عباسیان و مدارس نظامیه پدید آمد.سلطان محمود پس از چیرگی بر ری در سال ۴۰۷ شمسی ، مجدالدولهٔ دیلمی را به سبب خواندن شاهنامه سرزنش کردهاست (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۱۶۰). نویسندگانی نیز، مانند عبدالجلیل رازی قزوینی _ که شیعه بودهاست_ شاهنامه را «ستایش گبرکان » دانستهاند (همچنین عطار نیشابوری ) و خواندن آن را «بدعت و ضلالت». سرایندگان دیگری نیز از فرخی سیستانی (« گفتا که شاهنامه دروغ است سربهسر») و معزی نیشابوری (« من عجب دارم ز فردوسی که تا چندان دروغ/از کجا آورد و بیهوده چرا گفت آن سمر ») گرفته تا انوری (« در کمال بوعلی نقصان فردوسی نگر/ هر کجا آید شفا شهنامه گو هرگز مباش») فردوسی را سرزنش کردهاند. گمان میرود که اینان به سبب خوشنود سازی سردمداران ایران ستیزی که از فردوسی دل خوشی نداشتهاند، شاهنامه را دروغ، پر از کاستی، یا بیارزش دانستهاند .جدا از بایکوتی که دربارهٔ فردوسی بودهاست و به سبب آن بسیاری از بن مایهها نامی از فردوسی یا شاهنامه نیاوردهاند، در بخشهایی که سردمداران عباسیان بر آنها چیرگی کمتری داشتهاند، از شبهقاره هند گرفته تا سیستان ، آذربایجان ، اران ، و آسیای صغیر ، کسانی از فردوسی یاد کردهاند یا او را ستودهاند.برای نمونه مسعود سعد سلمان گزیدهای از شاهنامه گرد آورد و نظامی عروضی در میانههای قرن ششم هجری نخستین زندگی نامه از فردوسی را در چهار مقاله نوشت . در نزدیکی سال ۶۰۱ شمسی نیز کوتاهای از شاهنامه در شام به دست بنداری اصفهانی به عربی برگردانده شد .
پس از یورش مغول و نابودی عباسیان پرداختن به شاهنامه در نزد درباریان نیز افزایش یافت و از این دست حمدالله مستوفی در آغازه قرن هشتم هجری در زمان ایلخانان ویرایشی از شاهنامه بر پایه بن مایههای گوناگونی که یافته بود پدید آورد. در زمان تیموریان نیز، در سال ۸۰۴ شمسی در هرات ، به دستور شاهزادهٔ تیموری بایسنغر میرزا ویرایشی نگاره دار از شاهنامه پدید آورده شد که گمان میرود بسیاری از روی آن نوشتهاند .
صفویان با درنگریستن به این که خودشان مانند فردوسی شیعه و ایرانی بودند، نگرش ویژهای به فردوسی داشتند. پس از انقلاب ایران در ۱۳۵۷ در برابر حکومت پادشاهی ، برخی به این گمان که فردوسی شاهدوست بودهاست یا شاهان را ستودهاست از او بد گفتهاند یا از شاهنامه خورده گرفتهاند .
مرتضی مطهری یکی از سرسخت ترین کسانی بود که با فردوسی همسو نبود چنانچه میگوید :
« فردوسی با شاهنامه افسانهای خود که کتاب شعر ( یعنی تخیّلات و پندارهای شاعرانه) است خواست باطلی را در مقابل قرآن عَلم کند؛ و موهومی را در برابر یقین بر سر پا دارد. خداوند وی را به جزای خودش در دنیا رسانید، و از عاقبتش در آخرت خبر نداریم.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یسنای من امروز گریه کرد چون در ایران عزیزمان کسی نبود که به او بگوید تو که امروز بیشتر از هزار بیت شاهنامه را از بری و در سن هفت سالگی به درکی عمیق از شاهنامه و فردوسی رسیده ای بیا در روز بزرگداشت این بزرگ مرد برایمان چند بیتش را بخوان. اما اگر او حافظ کتابی بود برایش چه ها نمیکردنند. و چه دانشگاهها که نمیبردنند. و چه مدارکی به او نمیدانند.
اما روزیکه من و همسر عزیزم کتاب عزیز شاهنامه را در سن 2 سالگی بدست یسنا دادیم تنها چیزیکه برایمان اهمیت نداشت همین بی اهمیتی به شاهنامه در کشور شاهنامه بود. و روزی خواهد رسید که ایران توسط ایرانی رهبری گردد. و شاهنامه باز عزیز همه گردد. و چقدر آن روز خیلی ها سرافکنده خواهند بود.
بیارید این آتش زردشت
بگیرد همان زند و اوستا بمشت
نگه دارد این فال جشن سده
همان فر نوروز و آتشکده
همان اورمزد و مه و روز مهر
بشوید به آب خرد جان و چهر
کند تازه آیین لهراسبی
بماند کین دین گشتاسبی
یکی از جشنهایی که در شاهنامه فردوسی از آن نام برده شده ، آئین و مراسم نوروز می باشد. در این مقاله سعی بر این است که درباره مراحل پیدایش این جشن ،زمان برگزاری ،استعمال کلمه نوروز و چگونگی آن در شاهنامه توضیحاتی داده شود .
جشن نوروز از مهمترین مراسمی است که از سالیانی دور در بین ایرانیان فلات ایران رایج بوده و به یادگار مانده است . امروزه همه اقوام ایرانی نوروز را بر تمامی جشنهای برتری می دهند . ولی متاسفانه آنها از خانه خود توسط بیگانگان جدا شده اند و مرزهایی غیر واقعی بین آنها و ایران گذاشته شده است . گستره جشن نوروز امروزه در بسیاری از سرزمینهای ایرانی برقرار است : ایران افغانستان ازبکستان تاجیکستان ترکمنستان آذربایجان ارمنستان کردستان سوریه و ترکیه و عراق و . . . شادی و سرور در این زمان ،چندان دور از ذهن نیست زیرا جهان رنگی دیگر به خود می گیرد و زمان ،زمان زایش زمین است و تولد گیاه . حال از چه دوره ای این عید به صورت رسمی درآمده بهتر آن است که بدانیم از چه زمانی گاه شماری وجود داشته ؛ زیرا اگر این آئین به صورت یک جشن در فصل بهار انجام می شده است باید در سال زمان معینی داشته باشد و داشتن وقتی مشخص لازمه این گفتار می گردد .
گستره جشن نوروز امروزه در بسیاری از سرزمینهای ایرانی برقرار است : ایران افغانستان ازبکستان تاجیکستان ترکمنستان آذربایجان ارمنستان کردستان سوریه و ترکیه و عراق و . . . شادی و سرور در این زمان ،چندان دور از ذهن نیست زیرا جهان رنگی دیگر به خود می گیرد و زمان ،زمان زایش زمین است و تولد گیاه .
پس اساس به وجود آمدن این جشن آغاز بهار ،و در واقع شادی طبیعی از پایان فصل سخت سرماست .در این فصل ،تمامی ناخوشی های مربوط به سرما از بین رفته و جای آن را سبزی و طراوتی وصف نشدنی فرا می گیرد. زمین لباس تازه در برمی کند و زمینی دیگر می شود و شاید ،آدمیان همین دید را نسبت به خود نیز داشته اند.
این عقیده در اشعار شاهنامه هم دیده می شود. هنگامیکه گیوبیژن را نمی یابد ،به چاره جوئی نزد کیخسرو رفته و از او می خواهد که او را دریافتن گمشده اش یاری نماید. کیخسرو بدینگونه پاسخ می دهد که :
بمان تا بیاید مه فرودین
که بفروزد اندر جهان هوردین
بدانگه که برگل نشاندت باد
چو برسر همی گل فشاندت باد
بگویم ترا هر کجا بیژنست
بجام اندرون این مرا روشنست
تا زمانی که نوروز فرا نرسیده کیخسرو نمی تواند به جام جم نگاه بیاندازد و اسرار ببیند .چرا؟ تنها در بهار است که تغییراتی کاملاً محسوس جهان را فرا گرفته ،زندگی بار دیگر آغاز می گردد.(البته زندگی گیاهی که شاید به همان اسطوره (مشی و مشیانه ) و (یم ویمگ ) برگردد که اولین جفت انسانی اند.) (۱)
پس انسان نیز تولدی دوباره می یابد و از تمامی بدیها جدا گشته ،مانند موجودی تازه به دنیا آمده ،بدون گناه می گردد . کیخسرو نیز تنها در نوروز است که می تواند جام جم را در دست گرفته و راز هفت کشور را دریابد .
یکی جام برکف نهاده نبید
بدو اندرون هفت کشور بدید
زمان و نشان سپهر بلند
همه کرده پیدا چه و چون و چند
فردوسی ،آغاز شهریاری کیومرث (اولین انسان ) و برتخت نشستن وی را در اول برج حمل می داند .
چنین گفت کائین تخت و کلاه
کیومرث آورد و او بود شاه
چو آمد ببرج حمل آفتاب
جهان گشت با فرّ و آئین و آب
بتابید از آن سان زبرج بره
که گیتی جوان گشت از آن یکسره
کیومرث شد برجهان کد خدای
نخستین بکوه اندرون ساخت جای
و نیز در زمان پادشاهی جمشید، هنگام برپائی نوروز در روز هرمزد از ماه فروردین است .
چو خورشید تابان میان هوا
نشسته بر او شاه فرمانروا
جهان انجمن شد بر تخت اوی
از آن بر شد قره بخت اوی
به جمشید بر گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین
بر آسوده از رنج روی تن دل ز کین
به نوروز تو شاه گیتی فروز
بر آن تخت بنشست فیروز روز
بزرگان بشادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ از آن روزگار
بما ماند از آن خسروان یادگار
در شاهنامه می خوانیم که پس از طهمورث ،جمشید پسر وی (۲) به تخت پادشاهی نشست و همه مرغان و دیوان و پریان به فرمان او درآمدند .وی به ساختن آلات جنگی پرداخت ،رشتن و تافتن و بافتن به مردم آموخت ، طبقات چهارگانه کاتوزیان ،نیساریان ،نسوریان و اهتوخوشی (۳) را پدید آورد ،به دیوان دستور داد تا با آب و خاک ،گل درست کرده ،گرمابه و کاخهای بلند سازند و سپس از سنگ ،گوهر بیرون آورد ،بویهای خوش پدیدار ساخت ،پزشکی را بوجود آورد و کشتی رانی را به مردم آموخت وبعد از تمامی این کارها ،تختی ساخت که هرگاه اراده می کرد دیوان آن را برداشته و به آسمان می بردند و در روز هرمزد فروردین براین تخت بر آسمان رفت و جهانیان این روز را روز نو خواندند .
همه کردنیها چو آمد بجای
ز جای مهی برتر آورد پای
بفر کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
بجمشید بر گوهر افشاندند
مران روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین
بر آسوده از رنج روی زمین
اغلب کتب قدیمی جمشید را پایه گذار نوروز دانسته اند. (۴) دلیل انتساب این جشن به جمشید به درستی بر ما معلوم نیست . اما با اطلاع به اینکه فردوسی شاهنامه را براساس روایتهای قدیمی و کتاب خداینامه به نظم درآورده است ، در می یابیم که نسبت دادن این جشن بجمشید از دوران بسیار قدیم معمول بوده است .
در هر حال نوروز در ایران چنان اهمیتی داشته است که با روی کار آمدن دین زرتشت به عنوان یک دین حکومتی در زمان ساسانیان ،نه تنها از بین نرفت بلکه جایگاه خاصی نیز پیدا نمود .
«در این عهد نوروز را در میان ملت ایران و نیز در دربار ،مراسم مخصوص و تشریفات فراوان در کار بوده است و بتحقیق می توان گفت که در هیچ زمان نوروز را با این همه تکلفات بجا نمی آوردند.» (۵)
«مورخین یونانی می نویسند که ژوستین دوم امپراطور روم کمی بعد از جلوس خود به تخت که در چهارم نوامبر سال ۵۶۵ میلادی بود سفیری به دربار انوشیروان فرستاد که با شتاب تمام راه افتاده ،سفر کرد ولی در شهرهائیکه سر راه بود به جهت بعضی ترتیبات که به فرمان شاهنشاه ایران داده شده بود ،حرکتش به تأخیر افتاد و مجبور گردید که در شهر دارا به جهت مراسم عید نوروز مدتی توقف بکند .
از اینجا معلوم می شود که در عهد ساسانیان نه تنها در پایتخت بلکه در ولایات نیز مراسم با شکوه مفصلی برای نوروز بجا می آوردند.» (۶)
در قسمت تاریخی شاهنامه در زمان ساسانیان هنگامیکه نامی از آتشکده برده می شود ،مکانی نیز به نوروز اختصاص دارد .
از جمله : در زمان پادشاهی اردشیر :
به دیبا بیاراست آتشکده
هم ایوان نوروز و کاخ سده
در زمان پادشاهی بهرام گور :
برفتند یکسر به آتشکده
به ایوان نوروز جشن سده
همی مشک بر آتش افشاندند
به بهرام بر آفرین خواندند
چو شد ساخته کار آتشکده
همان جای نوروز و جشن سده
در زمان پادشاهی شیرویه :
ببخشید چندی به آتشکده
چه بر جای نوروز و جشن سده
و در آخر اینکه ، نوروز در شاهنامه ، از آغاز کتاب تا سرانجام آن (یعنی تا زمان حمله اعراب به ایران ) به صورت یک جشن ملی و در دوره ساسانیان بشکل یک آئین مذهبی ،برای ایرانیان گرامی بوده و جشن گرفته می شده است و با اینکه بعد از حمله اعراب به ایران مدتی برگزار نمی گردیده اما به دلایلی از جمله اشتیاق ایرانیان به اجرای این مراسم ،باقی و برای ما به یادگار مانده است .
پی نوشت :
۱ـ نخستین جفت انسانی یعنی مشی و مشیانه در زمان مرگ کیومرث چون نطفه ای از وی جدا گشته و به مدت چهل سال بر روی خاک بود تا آن که چون گیاه ریواس از زمین روئید و به دو قسمت تبدیل شد که دارای هیئتی انسانی بودند یکی نر و دیگری ماده و از ایشان فرزندانی بوجود آمد که در تمامی جهان پراکنده گشتند .
۲ـ برای اطلاع بیشتر نگاه کنید به یشتها ج ۱ص ۱۸۰و حماسه سرائی در ایران ص ۴۲۴
۳ـ آذربان ـ جنگجویان ـ کشاورزان ـ دست ورزان
۴ـ البته بعد از اسلام ایرانیان روایات متعددی درباره علل پیدایش نوروز ساخته اند تا اعراب با روحیه اعراب خوش آینده باشد و این جشن در اوایل اسلام منع نگردد . . از جمله «گویند خدای تعالی در این روز عالم را آفرید و هر هفت کوکب در اوج تدویر بودند و اوجات همه در نقطه اول حمل بود .در این روز حکم شد که بسیرو دور درآیند و آدم علیه السلام را نیز درین روز خلق کرد، پس بنابراین این روز را نوروز گویند» برهان قاطع ـ ذیل کلمه نوروز.
«وقتی سلیمان بن داود انگشتر و سلطنت خود را از دست داده بود همینکه پس از چهل روز به سلطنت خود رسید و عظمت
و جلال پیشین خود را بدست آورد، سلاطین بحضورش آمدند و مرغها بخدمتش کمر بستند آنوقت ایرانیان گفتند که نوروز آمد یعنی روز نو رسید. از آن به بعد آنروز را روز نو نامیدند». آثار الباقیه .
۵ـ مقاله نوروز بقلم دکتر ذبیح الله صفا ـ مجله مهر ـ ش ۳ص ۲۷۳٫
۶ـ مقاله اساس نوروز جمشیدی ـ حسین کاظم زاده ،ایرانشهر شماره ۱۰از جلد اول ص ۲۶۱نوروز
منبع: پایگاه تاریخ و تمدن ایران بزرگ – سوسن فرهنگی
9- بودن واژه ها و ترکیب های سست و بی معنی و دور از سبک شعری فردوسی در بیت های افزوده نشان آن است که خداوندگار سخن فردوسی آن ها را نسروده. نمونه را، به کارگیری "صحابان" به جای صحابه، به کارگیری "راست راه"، به کارگیری "حکیم" برای نامیدن خدا، و ... استاد جنیدی همه این سستی ها، لغزش های زبانی و ناهماهنگی های سبکی را در شاهنامه ویرایش خود بر رسیده اند.
برگرفته از سرای دانای توس

بنام خداوند ماه و زمين كه دل را زند خوب دين
كز او مهرباني و بخشندگيست چو زو بهترين آفريندگيست
ني نوايان از دل كوه و
دشت و صحرا خبر داريد
بي قضاوت سفر داريد
در سفر با گله ها
پيچ و خم داريد.
ديشب يك شب به ياد ماندني براي همه ما بود . و البته خاطره انگيز براي يسنا چون تونست آخر برنامه با استاد بزرگ ايران ديداري كوتاه داشته باشد و عكسي به يادگار بگيرد و استاد اظهار تمايل نمودنند كه ملاقاتي با يسنا داشته باشند.

![]() |
| مجسمه فردوسي |
![]() |
| آرامگاه فردوسي در توس برگرفته از سايت : روزشمار تاريخ ايرانيان |
اين جشن كه جشن كشاورزان نيز هست از دهم مهرماه كه برابري مهر روز با مهرماه است، آغاز ميشود و تا شش روز ادامه دارد. اين جشن با رويدادهايي مانند قيام كاوهآهنگر عليه ضحاك ماردوش نيز نسبت دارد.
مهرگان همچون نوروز دارای اعتدال کیهانی است. اندازه شب و روز در مهر برابر میشود و شاید از همین رو این ماه را به نام مهر که ایزد داوری و عدالت و دادگستری است گذاشته اند. همچنین مهر برابر است با پایان فصل برداشت کشاورزی. از این رو زمان مناسبی برای جشن و شادی و استراحت کشاورزان که عمده مردمان دوران کهن بودند است.
شاید پیروزی داریوش بزرگ بر گئومات مغ غاصب که به ادعای کتیبه بیستون، بر مردم ستم کرده و مال آنها را ستانده و نیایشگاهها را ویران کرده بود، باعث شد تا بنا بر داستان کهن ضحاک و فریدون پیروزی نیکی بر بدی در این تاریخ روایت شده و زان پس مهرگان را روز پیروزی کاوه آهنگر و بر تخت نشستن فریدون شاه بدانند.
مردمان در این روز تا حد امکان با جامههای ارغوانی (یا دستکم با آرایههای ارغوانی) بر گرد هم میآمدهاند؛ در حالی که هر یک، چند «نبشته شادباش» یا به قول امروزی، کارت تبریک برای هدیه به همراه داشتهاند. این شادباشها را معمولاً با بویی خوش همراه میساخته و در لفافهای زیبا میپیچیدهاند.
در میان خوان یا سفره مهرگانی که از پارچهای ارغوانی رنگ تشکیل شده بود، گل «همیشه شکفته» مینهادند و پیرامون آنرا با گلهای دیگر آذین میکردند. امروزه نمیدانیم که آیا گل همیشه شکفته، نام گلی بخصوص بوده است یا نام عمومیِ گلهایی که برای مدت طولانی و گاه تا چندین ماه شکوفا میمانند.
در پیرامون این گلها، چند شاخه درخت گز، هوم یا مورد نیز مینهادند و گونههایی از میوههای پاییزی که ترجیحاً به رنگ سرخ باشد به این سفره اضافه میشد. میوههایی مانند: سنجد، انگور، انار، سیب، به، ترنج (بالنگ)، انجیر، بادام، پسته، فندق، گردو، کُـنار، زالزالک، ازگیل، خرما، خرمالو و چندی از بودادهها همچون تخمه و نخودچی.
دیگر خوراکیهای خوان مهرگانی عبارت بود از آشامیدنی و نانی مخصوص. نوشیدنی از عصاره گیاه «هَـئومَـه/ هوم» که با آب یا شیر رقیق شده بود، فراهم میشد و همه باشندگان جشن، به نشانه پیمان از آن مینوشیدند. نانِ مخصوص مهرگان از آمیختن آرد هفت نوع غله گوناگون تهیه میگردید. غلهها و حبوباتی مانند گندم، جو، برنج، نخود، عدس، ماش و ارزن. دیگر لازمههای سفره مهرگان عبارت بود از: جام آتش یا نوکچه (شمع)، شکر، شیرینی، خوردنیهای محلی و بویهای خوش مانند گلاب.
آنان پس از خوردن نان و نوشیدنی، به موسیقی و پایکوبیهای گروهی میپرداختهاند. سرودهایی از مهریشت را با آواز میخوانده و اَرْغُـشت میرفتهاند (میرقصیدهاند). شعلههای آتشدانی برافروخته پذیرای خوشبوییها (مانند اسپند و زعفران و عنبر) میشد و نیز گیاهانی چون هوم که موجب خروشان شدن آتش میشوند.
از آنجا که نشانههای بسیاری، همچون تندیسها، کتیبهها و سنگنگارهها (از جمله نگارههای میترا در نمرود داغ و کوماژن)، از رواج آیین مهر در آسیای کوچک (آناتولی) حکایت میکند؛ بعید نیست که «سماع»های عارفانه پیروان طریقه «مولویه» در شهر قونیه امروزی، ادامه دیگرگون شده همان ارغشتهای میترایی باشد.
در پایان مراسم، شعلههای فروزان آتش، نظارهگر دستانی بود که بطور دستهجمعی و برای تجدید پایبندی خود بر پیمانهای گذشته، در هم فشرده میشدند.
فردوسی در شاهنامه به پیدایش اين جشن در دوران پادشاهی فريدون اشاره کرده است:
| فریدون چو شد بر جهان کامکار | ندانست جز خویشتن شهریار | |
| به رســم کیان تاج و تخت مهی | بیاراست با کاخ شاهنشهی | |
| به روز خجسته ســر مهر ماه | به سر بر نهاد آن کیانی کلاه | |
| زمانه بی اندوه گشـت از بدی | گرفتند هر کــس ره بـخردی | |
| دل از داوری هـا بپرداخـتـنـد | به آیین، یکی، جشن نو ساختند | |
| نـشـسـتـنـد فرزانگان، شادکام | گـرفتند هـر یک ز ياقوت، جام | |
| می روشن و چهره ی شاه نـَو | جهان نو ز داد از سر ِماه نـَو | |
| بـفـرمـود تا آتش افـروخـتـنـد | همه عنبر و زعفران سوختند | |
| پـرسـتـیـدن مهرگان دیـن اوسـت | تن آسانی و خوردن آیین اوست | |
| کنون یادگارست از و ماه مهر | به کوش و به رنج ایچ منمای چهر |
![]() |
| داريوش بزرگ |
داريوش بزرگ، تنها با هدف گوشمالي آتني ها - نه تصرف آتن - كه يوناني زبانهاي آسياي صغير (شهرها و جزاير ايوني) قلمرو ايران را تحريك به شورش و نافرماني مي كردند يك سپاه پياده و سوار را با كشتي روانه سرزمين اصلي يونان كرد كه به صورت كشور - شهر يا ايالات متحده اداره مي شد.
اين نيرو كه بزرگترين لشكركشي آمفي بياس از آغاز تاريخ تا اواخر قرن 19 ميلادي است پس از تصرف شهر ارتريا Eretria و جزيره ايوبويي Euboea (اوبوآ)، در ساحل شرقي اتيكا Attica پياده شد.
به نوشته مورخان يوناني، آتن و متحدان آن جز اسپارت براي دفاع، موفق به گردآوري ده هزار نظامي شده بودند و در انتظار نيروي اعزامي اسپارت بسر مي بردند كه ميلتيادس Miltiades فرمانده دفاع از آتن شنيد كه فرمانده نيروهاي دريا برد ايران بيش از نيمي از سربازان خود و عمدتا سواره نظام را به كشتي ها بازگردانده و قصد حمله مستقيم به شهر آتن را دارد و واحدهايي كه در شرق اتيكا باقي مانده اند در حال برپا كردن اردوگاه هستند، ولي زميني كه در آنجا پياده شده اند گود و نيمه باتلاق و سست است.
![]() |
| ميلتيادس |
درپاره اي از تاريخها به ويژه كتابهاي مورخان امريكايي روز 12 سپتامبر سالروز جنگ ماراتن ذكر شده است كه احتمالا به دليل 6 تا 9 ساعت عقب تر بودن زمان در امريكا از آتن باشد.
مورخان متفق القول نوشته اند كه از آغاز تاريخ بشر تا به امروز ، جهان امپراتوري با عظمتي چون امپراتوري پارسها در دوران هخامنشيان را به خود نديده است كه بر پايه نظم اداري ، قانون ، توجه خاص به ارتباطات ( راهها ، بنادر ، پستخانه و... ) و تحمل اديان و عقايد به وجود آمده بود.
![]() |
| امپراتوري ايران در زمان جنگ ماراتن |
اگر ايرانيان به واقع از گذشته خود اطلاع داشتند هيچ وقت پاي در رقابتهاي ماراتن نميگذاشتند كه به نوعي تحقر گذشتگان ما نيز هست.
من پيشنهاد ميدهم در اولين دولت ملي ايران اينده اين ورزش از ورزش هاي كشور خذف گردد.
هشت سال بعد چنين پيشنهادي به سناي روم شد كه عنوان امپراتور انتخابي روم نيز «امپراتور روميان» شود كه اين پيشنهاد به دليل اين كه همه اتباع قلمرو روم، رومي نبودند رد شد
در سپتامبر سال 1791 مجلس نمايندگان فرانسه ضمن اشاره به همين شواهد تاريخي تصويب كرد كه چون كشور داراي قانون اساسي شده است و شاه بايد براي رعايت و اجراي آن در مجلس سوگند ياد كند؛ از آن پس به جاي پادشاه فرانسه "پادشاه فرانسويان" عنوان خواهد داشت كه لوئي 16 در چهاردهم سپتامبر 1791 با اكراه تمام اين سوگند را به جاي آورد، ولي انقلاب به او مجال زيادي نداد كه شاه فرانسويان باشد.
به نقل از روزشمار تاريخ ايرانيان
![]() |
| شاپور دوم (ذوالاکتاف) |
بحرين از آغاز تاسيس ايران واحد در زمان كوروش بزرگ، بخشي از ايرانزمين بود و «ميش ماهيگ (ماهي گوسفند نما)» خوانده مي شد. در زمان ساسانيان، اعراب كوشيدند كه به آنجا مهاجرت كنند كه شاپور اول و شاپور دوم (ذوالاکتاف) آنان را اخراج كردند. شاپور دوم شانه هاي اعراب مهاجم را سوراخ کرد و آنان را به طناب كشيد تا بارديگر وارد بحرين نشوند.
![]() |
| شاپور يکم |
برگرفته از سايت( روزشمار تاريخ ايرانيان )
مورخ اسكندر نوشته است كه اگر چنين مقاومتي در گاوگاملاGaugamela (كردستان كنوني عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست مان قطعي بود. در "گاوگاملا" با خروج غير منتظره داريوش سوم از صحنه، واحدهاي ارتش ايران نيز كه درحال پيروز شدن بر ما بودند؛ در پي او دست به عقب نشيني زدند و ما پيروز شديم. داريوش سوم در جهت شمال شرقي ايران فرار كرده بود و «آريو برزن» در ارتفاعات جنوب ايران و در مسير پرسپوليس به ايستادگي ادامه مي داد.
دلاوري هاي ژنرال آريو برزن، يكي از فصول تحسين برانگيز تاريخ وطن مارا تشكيل مي دهد و نمونه اي از جان گذشتگي ايراني در راه ميهن را منعكس مي كند.
آريو برزن و مردانش 90 سال پس از ايستادگي لئونيداس در برابر ارتش خشايارشا در ترموپيل، كه آن هم در ماه آگوست روي داد مقاومت خود را به همان گونه در برابر اسكندر آغاز كرده بودند. اما ميان مقاومت لئونيداس و آخرين ايستادگي «آريو برزن» در اين است؛ كه يونانيان در ترموپيل، در محل برزمين افتادن لئونيداس، يك پارك و بناي ياد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته و آخرين سخنانش را بر سنگ حك كرده اند تا از او سپاسگزاري شده باشد، ولي از «آريو برزن» ما جز چند سطر ترجمه از منابع ديگران اثري در دست نيست.چرا؟. اگر به فهرست درآمدهاي توريستي يونان بنگريم خواهيم ديد كه بازديد از بناي ياد بود و گرفتن عكس در كنار مجسمه لئونيداس براي يونان هرسال ميليونها دلار درآمد گردشگري داشته است. همه گردشگران ترموپيل اين آخرين پيام لئونيداس را با خود به كشورهايشان مي برند: اي رهگذر، به مردم لاكوني (اسپارت) بگو كه ما در اينجا به خون خفته ايم تا وفاداريمان را به قوانين ميهن ثابت كرده باشيم ( قانون اسپارت عقب نشيني سرباز را اجازه نمي داد). لئونيداس پادشاه اسپارتي ها بود كه در آگوست سال 480 پيش از ميلاد، دفاع از تنگه ترموپيل در برابر حمله ارتش ايران به خاك يونان را برعهده گرفته بود.

برگرفته از سايت (روزشمار تاريخ ايرانيان)
...ممکن است علت و سببی اعضای دو خانواده، دو طایفه، دو
قبیله، دو شهر و یا دو کشور را به خاک و خون بکشاند و دامنۀ اختلاف و منازعه مدتی
متمادی به طول انجامد.در این گونه موارد علت العللی را که موجب بروز چنان نزاع و
قتال شده باشد به خون سیاوش تشبیه و تمثیل می کنند.
بدون شک در طول تاریخ و
تمامی قرون و اعصار کشتارهای هولناکی در گوشه و کنار جهان رخ داده و خونهای زیادی
بر زمین ریخته است ولی خون سیاوش شاهزادۀ نامدار ایرانی که ناجوانمردانه در سرزمین
تورانیان به قتل رسید رنگ دیگری داشت و جهش و جوشش آن به حدی تند و تیز بود که به
گفتۀ فردوسی:
بساعت گیاهی از آن خون برست جز ایزد که داند که آن
چون برست
باید دید سیاوش کیست و خون ناحق او را چگونه بر زمین ریختند که به
صورت ضرب المثل درآمده است.
سیاوش فرزند کاووس شاه- کیکاووس- بود و از سوی مادر
با افراسیاب خویشاوندی داشت. چون به رشد سن پهلوان رسید نامی ایران رستم دستان او
را به زابلستان برد:
هنرها بیاموختش سر بسر بسی رنج برداشت کآمد به
بر
سیاوش چنان شد که اندر جهان بمانند او کس نبود از جهان
آن گاه نزد پدرش کیکاووس آمد و مورد نقد و نوازش قرار گرفت. روزی پدر و پسر
نشسته بودند که سودا به همسر شاه و دختر شاه هاماوران از در درآمد و به یک نگاه
عاشق شیدای سیاوش شد.
پس از چند روز از همسرش کیکاووس خواست که سیاوش را به
اندرون کاخ سلطنتی فرستد تا خواهرانش را ببیند، ولی باطناً مقصودش این بود که آن
جوان ماه طلعت را در دام عشق خویش اسیر کند. کاووس شاه از پیام سودابه خوشنود شده
به فرزند پهلوانش تکلیف کرد به اندرون برود و با خواهرانش دیدار کند.
سیاوش
که به نیت باطنی سودابه پی برده بود در جواب شاه عرض کرد:
مرا راه بنما سوی
بخردان بزرگان و کار آزموده روان
چه آموزم اندر شبستان شاه؟
به دانش زنان کی نمایند راه؟
بدو گفت شاه، ای پسر شاد باش
همیشه خرد را تو بنیاد باش
پس پردۀ من ترا خواهرست چو
سودابه خود مهربان مادرست
سیاوش با نهایت اکراه و بی میلی به اندرون
رفت و با خواهرانش دیدار کرد ولی تحت تأثیر عشوه گریهای سودابه واقع نشد و به حضور
شاه بازگشت. بار دوم و سوم نیز حسب الامر پدر به اندرون خرامید و در مقابل طنازیها
و خواهشهای بی شرمانۀ سودابه:
سیاوش بدو گفت کاین خود مباد که از
بهر دل من دهم دین به باد
چنین با پدر بی وفایی کنم ز مردی و
دانش جدایی کنم
تو بانوی شاهی و خورشید گاه سزد کز تو ناید
بدینسان گناه
سودابه که مقصود را حاصل ندید از بیم آنکه سیاوش راز و رمز
دلدادگی وی را به پدرش بگوید و کار به رسوایی بکشد:
بزد دست و جامه بدرید
پاک به ناخن دو رخ را همی کرد چاک
یکی غلغل از کاخ و ایوان
بخاست تو گفتی شب رستخیزست راست
بگوش سپهبد رسید آگهی
فرود آمد از تخت شاهنشهی
خروشید سودابه در پیش اوی همی
ریخت آب و همی کند موی
چنین گفت، کآمد سیاوش به تخت برآراست
چنگ و برآویخت سخت
که از تست جان و تنم پر ز مهر چه پرهیزی از
من تو ای خوب چهر
بینداخت افسر ز مشگین سرم چنین چاک شد جامه
اندر برم
کاووس شاه چون سخنان سودابه شنید سیاوش را به حضور طلبید و
جریان قضیه را استفسار کرد. سیاوش که چاره جز حقیقت گویی ندید آنچه از سودابه بر وی
گذشت یکایک بیان کرد و مشاجرات لفظی بین او و سودابه در حضور سیاوش در گرفت:
چنین گفت با خویشتن شهریار که گفتار هر دو نیاید بکار
بدان باز جستن همی چاره جست ببوئید دست سیاوش نخست
برو بازوی و سرو بالای او سراسر ببوئید هر جای او
ز سودابه بوی می و مشگ ناب همی یافت کاووس و بوی گلاب
ندید از سیاوش چنان نیز بوی نشان بسودن ندید اندروی
غمین گشت و سودابه را خوار کرد دل خویشتن را پر آزار کرد
ولی چون به سودابه علاقمند بود و از او چند فرزند خردسال نیز داشت لذا به
همان اندازه توبیخ و شماتت قناعت ورزید، سودابه که خود را در مقابل سیاوش مغلوب دید
در مقام انتقام برآمد.
توضیح آنحکه در اندرون کاخ سودابه زن خدمتکاری زندگی می
کرد که آبستن و باردار بود. سودابه دارویی به او خورانید تا بچه های دو قلویش سقط
شد.
آن گاه زن خدمتکار را پنهان کرد و جنین سقط شده را در طشت زرین نهاده خود
به جای زائو شیون برداشت. خبر به کیکاووس رسید و سراسیمه به اندرون شتافت:
ببارید سودابه از دیده آب همی گفت، روشن ببین آفتاب
همی گفتمت کاو چه کرد از بدی به گفتار او خیره ایمن شدی
دل شاه کاووس شد بدگمان برفت و در اندیشه شد یک زمان
همی گفت کاین را چه درمان کنم نشاید که این بر دل آسان کنم
کیکاووس به اخترشناسان متوسل شد. همگی یکدل و یکزبان گفتند:
دو
کودک ز پشت کسی دیگرند نه از پشت شاهند و زین مادرند
نشان بد
اندیش ناپاک زن بگفتند با شاه و با انجمن
پس از یک هفته زن
خدمتکار را بیافتند ولی هر چه زجر و شکنجه اش دادند حقیقت مطلب را نگفت:
چنین گفت جادو که من بیگناه چه گویم بدین نامور پیشگاه
ندارم ازین کار هیچ آگهی سخن هر چه گویم بود ز ابلهی
سپهبد کیکاووس به ناچار همۀ موبدان را به حضور طلبید و در کشف حقیقت
استمداد کرد.
چنین گفت موبد به شاه جهان که درد سپهبد نماند نهان
چو خواهی که پیدا کنی گفتگوی بباید زدن سنگ را بر سبوی
ز هر دو سخن چون بدینگونه گشت بر آتش بباید یکی را گذشت
سابقاً معمول چنین بود که متهمان را از آتش عبور می دادند و معتقد
بودند که گناهکار در درون آتش می سوزد و بی گناه از آن به سلامت و بدون کمترین رنج
و الم به کنار می آید.
سودابه به عذر و بهانۀ اینکه سقط جنین بهترین گواه اوست
حاضر نشد از آتش بگذرد ولی سیاوش که خود را از هر گونه اتهامی پاک و مبری می دانست:
به پاسخ چنین گفت با شهریار
که دوزخ مرا ازین سخن گشت خوار اگر کوه آتش بود، بسپرم
ازین ننگ خواریست گر نگذرم
خرمنی از آتش برافروختند و به سیاوش تکلیف کردند که از آن بگذرد. سیاوش
بدون هیچ بیم و هراسی اسب بتاخت و در میان آتش جستن کرد. پس از چند لحظه:
ز
آتش برون آمد آزاد مرد لبان پر زخنده، و رخ همچو ورد
چنان آمد
اسب و قبای سوار که گفتی سمن داشت اندر کنار
چو بخشایش پاک
یزدان بود دم آتش و باد یکسان بود
همی داد مژده یکی را دگر که بخشود بر بیگنه، دادگر
چو پیش پدر شد سیاوخش پاک نه
دود و نه آتش نه گرد و نه خاک
فرود آمد از اسب کاووس شاه پیاده
سپهبد پیاده سپاه
سیاوخش را تنگ در بر گرفت ز کردار بد پوزش
اندر گرفت
پدر و پسر سه روز متوالی به عیش و عشرت پرداختند و سپس کاووس شاه
سودابه را پیش خواند و به دژخیم فرمان داد که او را حلق آویز کند.
سیاوش
چین گفت با شهریار که دل را بدین کار رنجه مدار
بمن بخش سودابه
را زین گناه پذیرد مگر پند و آید به راه
سیاوخش را گفت،
بخشیدمت از آن پس که بر راستی دیدمت
دیر زمانی نگذشت که باز
آتش انتقام سودابه زبانه کشید و خواست بار دیگر ذهن کاووس شاه را مشوب کند که در
این موقع قشون افراسیاب به ایران زمین روی آورد و شاه به اشارۀ موبدان سیاوش را با
لشکری آراسته و به همراهی تهمتن به جنگ تورانیان روانه کرد.
چین بود رأی
جهان آفرین که او جان سپارد به توران زمین
به رأی و به اندیشۀ
نابکار کجا باز گردد بد روزگار
سیاوش و رستم تهمتن با سپاهی
گران جانب توران در پیش گرفتند و تا بلخ بتاختند. گرسیوز فرماندۀ سپاه توران بود و
چون سیاوش یارای زورآزمایی نداشت شخصاً نزد افراسیاب رفت و از لشکریان مجهز و بی حد
و حصر ایران که نامدارانی چون رستم و سیاوش و بهرام و زنگه بر آن فرماندهی می کردند
سخنها گفت.
افراسیاب برآشفت و گرسیوز را از خود براند. سپس فرمان بسیج داد تا
بامدادان به سوی بلخ روی آورد و سیاوش را گوشمالی دهد ولی شبانگاه خواب هولناکی دید
و از تخت به زیر افتاد:
خروشی برآمد از افراسیاب بلرزید بر جای
آرام و خواب
فکند از سر تخت خود را به خاک برآمد ز جانش آتش
سهمناک
گرسیوز بر بالینش حاضر شد و علت را پرسید. افراسیاب با دیدگان
بی فروغ گفت: "مرا به حال خود بگذار. زیرا در عالم خواب بیابانی پر از مار و عقرب
دیدم که خیمه و خرگاه من در گوشه ای از آن بیابان برپا شد. ناگهان باد شدیدی وزیدن
گرفت و پرچم مرا سرنگون کرد. در این موقع نیروی تازه نفسی از ایران زمین بر من و
لشکریانم تاختند و از کشته پشته ساختند. پهلوان نامداری از قشون ایران مرا به اسارت
گرفت و نزد کاووس شاه برد. جوان ماه پیکری که در کنار شاه نشسته بود شمشیر از میان
کشید و مرا به دو نیم کرد":
دمیدی بکردار غرنده میغ میانم به دو
نیم کردی به تیغ
خروشید می من فراوان ز درد مرا ناله و درد
بیدار کرد
به اشارت گرسیوز و فرمان افراسیاب کلیۀ موبدان را احضار
کردند و تعبیر خواستند. یکی از موبدان امان خواست و گفت:
به بیداری اکنون
سپاهی گران از ایران بیاید دلاور سران
یکی شاهزاده به پیش
اندرون جهاندیده با او بسی رهنمون
که بر طالعش بر کسی نیست شاه کند بوم و بر راه بما بر تباه
مقصودش همان سیاوش است که اگر با
او جنگ بکنی در صورت غلبه دمار از روزگار ما برآورد و چنانچه کشته شود خونش سراسر
توران زمین را فرود گیرد و همه جا را به خاک و خون کشاند.
اگر با سیاوش کند
شاه جنگ چو دیبه شود روی گیتی به رنگ
ز ترکان نماند کسی را به
گاه غمی گردد از جنگ او پادشاه
وگر او شود کشته بر دست شاه
به توران نماند سر و تختگاه
سراسر پر آشوب گردد زمین ز بهر
سیاوش به جنگ و به کین
افراسیاب از این تعبیر و سخنان موبد غمگین گشت و پس
از مشاوره با سران سپاه در مقام صلح و آشتی با سیاوش برآمد و گرسیوز را با اسبان و
هدایای گران قیمت به همراهی دویست تن از نخبۀ سپاهیان به سوی او گسیل داشت و
پیشنهاد صلح کرد.
سیاوش و رستم پس از یک هفته کنکاش و رأی زدن، به شرط آنکه
افراسیاب یک صد تن از سرداران منتخل را به عنوان گروگان فرستد پیشنهاد گرسیوز را
پذیرفتند و پیمان صلح ب همین ترتیب گردید. آن گاه سیاوش و لشکریان ایران در بلخ
ماندند و گرسیوز به سوی افراسیاب و رستم به حضور کیکاووس شتافت.
افراسیاب از
انعقاد صلح و آشتی شادمان شد ولی کیکاووس به قبول صلح تن نداد و نسبت به رستم که
معتقد بود سستی نشان داده است خشمگین گردید و گفت:
به نزد سیاوش فرستم کنون یکی مرد با دانش و پر فسون
بفرمایمش کآتشی کن بلند به
بند گران پای ترکان ببند
پس آن بندگان را سوی ما فرست که سرشان
بخواهم ز تنشان گسست
رستم از در موعظه درآمد و کاووس را از اشتعال
نائرۀ جنگ با افراسیاب و تکلیف پیمان شکنی به فرزندش سیاوش بر حذر داشت ولی کاووس
تسلیم نشد و رستم را به سختی از درگاهش رانده طوس را با لشکری گران و نامه ای تند و
تیز به نزد سیاوش فرستاد تا جنگ را آغاز کند و در غیر این صورت فرماندهی سپاه را به
سپهبد طوس واگذار نماید. سیاوش که در عالم جوانمردی حاضر نبود پیمان شکنی کند و صد
تن گروگان بی گناه را به دست دژخیم سپارد پس از وصل نامۀ پدر، یکی از سرداران خود
به نام زنگه را با گروگانها به نزد افراسیاب بازگردانید و تقاضا کرد که راه گریز و
عبوری به وی دهد:
یکی راه بگشای تا بگذرم به جائی که کرد ایزد
آبشخورم
یکی کشوری جویم اندر نهان که نامم ز کاووس گردد نهان
زنگه با گروگانها به حضور افراسیاب رفت و پیشنهاد سیاوش را عرضه داشت.
افراسیاب پس از مشورت با سردار نامی خود پیران ویسه موافقت کرد که سیاوش به توران
بیاید و مانند فرزندی در نزد افراسیاب زندگی کند. سیاوش پذیرفت و قشون را تا آمدن
سپهبد طوس به بهرام سپرد و خود جانب توران گرفت. افراسیاب و پیران ویسه مقدم سیاوش
را گرامی داشتند و در بزم و رزم، او را تنها نمی گذاشتند. دیر زمانی نگذشت که سیاوش
با جریره دختر پیران ویسه و پس از چندی با فرنگیس دختر افراسیاب ازدواج کرد. آن گاه
منشور کشور ختن گرفت و با فرنگیس به آن سوی شده بر تخت سلطنت نشست و دو شهر گنگ دژ
و سیاوشگرد را در آن سرزمین بنا کرد.
پس از چندی به سیاوش الهام شد و یا از
گردش زمانه استنباط کرد که به زودی کشته می شود و سرزمین ایران و توران از خونش به
جوش آمده هزاران تن مقتول و آبادیها با خاک یکسان خواهد شد.
این درد دل سیاوش
با پیران ویسه:
تو ای گرد پیران بسیار هوش بدین گفته ها پهن بگشای
گوش
فراوان بدین نگذرد روزگار که بر دست بیدار دل شهریار
شوم زار من کشته بر بیگناه کسی دیگر آید برین تاج و گاه
تو پیمان همی داری و رأی راست ولیکن فلک را جز اینست خواست
ز گفتار بدگوی و از بخت بد چنین بیگنه بر سرم بد رسد
به ایران رسد زود این گفتگوی کس آید بتوران بدین جستجوی
برآشوبد ایران و توران بهم ز کینه شود زندگانی دژم
پر از جنگ گردد سراسر زمین زمانه شود پر ز شمشیر کین
بسی زرد و سرخ و سیاه و بنفش کز ایران بتوران ببینی درفش
بسی غارت و بردن خواسته پراکندن گنج آراسته
از
ایران و توران بر آید خروش جهانی ز خون من آید بجوش
چون سالی
گذشت سیاوش از جریره دختر پیران ویسه صاحب فرزندی به نام فرود شد. روزی گرسیوز
برادر افراسیاب به دیدار سیاوش آمد و در میدان چوگان بازی به او پیشنهاد کرد که با
دو تن از پهلوانان نامدار تورانی به نام گروی زره و دمور کشتی بگیرد. سیاوش پذیرفت
و هر دو پهلوان تورانی را یکی پس از دیگری چون شاهینی که کبوتر را در چنگال گیرد
سبکبار از زمین برداشت و در مقابل گرسیوز نهاد. گرسیوز از آن همه قوت و زورمندی
اندیشه کرده در نزد افراسیاب به سعایت و بدگویی از سیاوش پرداخت. گروی زره و دموز
نیز که در توران زمین پهلوانانی مشهور و نامدار بودند کینۀ سیاوش را در دل گرفتند
تا روزی از او انتقام گیرند. سرانجام سعایت گرسیوز کار خود را کرد و افراسیاب از
ترس آنکه مبادا سیاوش بر وی چیره شده توران را ضمیمۀ ایران کند پیشدستی کرده به جنگ
سیاوش شتافت و از سپاهیان سیاوش به جز معدودی ایرانیان که با او بودند همه گریختند.
سربازان و پهلوانان تا آخرین نفر جنگیدند و همگی کشته شدند.
سیاوش به دست دشمن
اسیر شد و او را با خفت و خواری به نزد افراسیاب بردند و به زندان افکندند. هر چه
فرنگیس دختر افراسیاب عجز و لابه کرد وعفو و بخشش همسرش را خواست و پدر را از
انتقام هولناک ایرانیان بر حذرداشت بر اثر سعایت گرسیوز مؤثر واقع نشد. در این مورد
حکیم ابوالقاسم فردوسی چه زیبا و دل انگیز آن صحنه را مجسم می کند:
ز دانا
شنیدم یکی داستان خرد شد بدینگونه همداستان
که آهسته دل کی
پشیمان شود هم آشفته را هوش درمان شود
شتاب و بدی کار اهریمن
است پشیمانی و رنج جان و تن است
به بندش همی دار تا روزگار برین مرترا باشد آموزگار
چو باد خرد بر دلت بروزد از
آن پس ورا سر بریدن سزد
مفرمای اکنون و تیزی مکن که تیزی
پشیمانی آرد به تن
سری را کجا تاج باشد کلاه نشاید برید، این
خردمند شاه
چه بری سری را همی بیگناه که کاووس و رستم بود
کینه خواه
پدر شاه و رستمش پرورده است به نیکی مر او را
برآورده است
ببینیم پاداش این زشتکار بپیچی به فرجام ازین
روزگار
بیاد آور آن تیغ الماسگون کزان تیغ گردد جهان پر ز خون
وزان نامداران ایران گروه که از خشمشان گشت گیتی ستوه
چو گودرز و گرگین و فرهاد و طوس ببندند بر کوهۀ پیل کوس
فریبرز و کاوس درنده شیر که هرگز ندیدش کس از جنگ سیر
چو بهرام و چون زنگۀ شاوران چو گستهم و گژدهم کند آوران
زواره فرامرز و دستان سام همه تیغها برکشند از نیام
دلیران و شیران کاووس شاه همه پهلوانان با فر و جاه
بدین کین ببندند یکسر کمر در و دشت گردد پر از نیزه ور
مفرمای کردن بدین بر شتاب که توران شود سر بسر زین خراب
بدیشان چنین پاسخ آورد شاه کزو من به دیده ندیدم گناه
ولیکن بگفت ستاره شمر به فرجام ازو سختی آید پسر
لاجرم گروی زره، همان پهلوان مغلوب و کینه توز مأمور شد که سیاوش را به
قتل آورد و گردن زند. پس شاهزادۀ ایرانی را از زندان بیرون کشید و کشان کشان او را
به همان جایی برد:
که آنروز افکنده بودند تیر سیاوخش و گرسیوز شیر
گیر
چو پیش نشانه فراز آمد اوی گروی زره آن بد زشتخوی
بیفکند پیل ژیان را به خاک نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک
یکی طشت بنهاد زرین برش به خنجر جدا کرد از تن سرش
کجا آنکه فرموده بد طشت خون گروی زره برد و کردش نگون
به ساعت گیاهی از آن خون برست جز ایزد که داند که آن چون برست
دیر زمانی از کشته شدن سیاوش نگذشته بود که همسرش فرنگیس فرزندی بزاد و
نامش کیخسرو نهاد. تفصیل این واقعه و جنگهای خونینی که در این رابطه به وقوع پیوسته
بسیار طولانی و از حوصلۀ این مقاله خارج است که خوانندۀ محترم در صورت تمایل باید
به شاهکار فردوسی در کتاب گرانقدر شاهنامه مراجعه کند. اجمالاً آنکه چون کاووس شاه
از قتل ناجوانمردانۀ سیاوش آگاه شد به خونخواهی فرزند برخاست.
رستم دستان که از
کاووس دوری جسته و تا این زمان در زابلستان به سر می برد چون مرگ جانگزای سیاوش را
شنید با سپاهی گران به خدمت کاووس آمد.
نگه کرد کاووس در چهر اوی چنان اشک خونین و آن مهر اوی
نداد ایچ پاسخ مر او را ز شرم فرو ریخت از دیدگان آب گرم
تهمتن برفت از بر تخت اوی سوی کاخ سودابه بنهاد روی
ز پرده به گیسوش بیرون کشید ز تخت بزرگیش در خون کشید
به خنجر بدو نیم کردش براه نجنبید بر تخت، کاووس شاه
آن گاه اجازۀ پیکار گرفت و گفت:
نه توران بمانم نه افراسیاب ز خون شهر توران کنم رود آب
مگر کین آن شهریار جوان بخواهم از آن ترک تیره روان
چو فردا برآید بلند آفتاب من و گرز و میدان افراسیاب
نائرۀ جنگ مشتعل گردید و سالهای متمادی بین طرفین درگیر بود تا اینکه
فرود و کیخسرو فرزندان سیاوش هم به حد رشد رسیدند و به خونخواهی و انتقامجویی قد
علم کردند.
همه شهر ایران کمر بسته اند ز کین سیاوش جگر خسته اند
خلاصه خون سیاوش نه تنها هزاران سردار را به دیار نیستی و نابودی
کشانید بلکه افراسیاب و برادرش سپهبد گرسیوز نیز در این موج خون غرقه گردیدند و به
دست کیخسرو فرزند سیاوش اسیر و کشته شدند.
![]() |
| Darius the Great |
به فرمان داريوش بزرگ، ارتش ايران به فرماندهي سپهبد بغابيش (بغابيشه) براي سركوب سيتي ها از درياي مرمره گذشته و پاي به اروپا نهاده بود. حاكمان محلي براي ايستادگي در برابر نيروهاي ايران كه مركب از هشتاد هزار تن بودند كنفدراسيون «گتائه» را تشكيل داده بودند كه پس از چند روز نبرد، 13 ژوئيه شكست خوردند و روماني و مولداوي (مولدواي امروز) تا اوكراين از آن ايران شد. داريوش اين پيروزي، و دليل لشكركشي به اروپا را در كتيبه اي شرح داده و مناطق متصرفه را نام برده است.
هرودوت در كتاب چهارم و عمدتا در صفحه 93 اين كتاب به شرح جنگ دي شيا (داكيه) پرداخته و استرابو منطقه مفتوحه ايران در پيروزي داكيه را «دائويDaoi» ناميده است - منطقه اي كه رومي ها آن را در جنگهاي سال 101 تا 106 ميلادي تصرف و سپس «رومانيا» خوانده شده است. مورخان اروپايي نبرد ژوئيه 513 پيش از ميلاد در داكيه را از بزرگترين رويدادهاي دنياي باستان و نخستين پيشروي نظامي بزرگ و عميق شرق (آسيا) در غرب (اروپا) بشمار آورده اند.
داريوش بزرگ دو سال پيش از جنگ «دي شيا (روماني)»، در سال 515 پيش از ميلاد كار ساختن تخت جمشيد را آغاز كرده بود
گرفته شده از سايت (روز شمار تاريخ ايرانيان)
خبرگزاری مهر: دادستان یاسوج به شهرداری این شهر دستور داد مجسمه آریوبرزن را از میدانی به همین نام در شهر یاسوج پایین بیاورد. به گزارش خبرنگار مهر، پس از آنکه فرمانده سپاه فتح استان نصب مجسمه آریوبرزن در ورودی شهر یاسوج را مورد انتقاد قرار داد، این دستور از طرف دادستان یاسوج صادر شده است. سردار شهابی فر صبح پنجشنبه در کنگره سرداران و 600 شهید شهرستان بویراحمد گفته بود:"امروز دم اسب آریو برزن را مشرف بر تمثال مبارک شهیدان کردهاند که ضروری است دادستان کهگیلویه و بویراحمد دستور تخریب آن را بدهد." دادستان یاسوج در این خصوص به خبرنگار مهر گفت: سپاه نامه ای به دادستانی نوشته است که با توجه به اینکه ما ارزشهای متعددی داریم که می شود به عنوان نمادهای ارزشی استفاده شود، و در این نامه تقاضا کرده اند که به جای این مجسمه از نمادها و ارزشهای اصیل استفاده شود. حجت الاسلام سید محمود موسوی پور افزود: براین اساس ما هم به شهرداری نامه ای نوشتیم که در این خصوص اقدام کنند. وی بیان کرد: در حالی که رفتگرهای شهرداری به درب خانه های مردم مراجعه کرده و تقاضای کمک مالی می کنند و پارک های ما نیاز به توسعه دارد و فضای سبز ما مشکل دارد، اگر به جای این مجسمه های چند میلیونی و جشن های میلیونی به این ها پرداخته شود، بهتر است. موسوی پور اظهار داشت: نمادهای ارزشی زیادی در جامعه داریم از جمله شهدا، علما و نقش مردم در صحنه های مختلف انقلاب که بهتر است به جای مجسمه هایی که فرهنگ نگهداری از آن را نداریم و فردا خراب می شوند، از این نمادها استفاده کنیم. وی ساخت این مجسمه ها را اسراف دانست و گفت: به شهرداری اعلام کردیم که با توجه به درخواست سپاه و مردم این مجسمه پایین آورده شود. دادستان یاسوج در خصوص مبنای حقوقی این دستور نیز گفت: هرکجا حقوق جامعه مورد تعرض قرار بگیرد دادستان می تواند تذکر دهد و اقدام کند. موسوی پور بیان داشت: در صورتی که شهرداری یاسوج در موعد مقرر نسبت به برداشتن این مجسمه اقدام نکند برخورد قانونی صورت می گیرد. آریو برزن یکی از سرداران بزرگ تاریخ ایران است که در سال 331 پیش از میلاد مسیح در یکی از نقاط کهگیلویه و بویراحمد در برابر یورش اسکندر مقدونی به ایران زمین، دلیرانه از سرزمین خود پاسداری کرد و در این راه جان باخت و نموداری از شجاعت و از جان گذشتگی در راه میهن رابرای آیندگان به یادگار گذاشت. مجسمه آریوبرزن چند ماه پیش توسط شهرداری یاسوج در یکی از میادین این شهر نصب شد.

ايا تورانيان و تازيان بوي تعفننشان حال شما را بهم نميزند.
آرش كمانگير


ساري در پاي البرز كوه جاي كه ارش ايران تيري براي آزادي ايران از دماوندش راه كرد و جان خود را بدست تاريخ ايران سپرد.

و حال تازيان او را هنوز به كين خواهي در چله ميگذارنند و نابود ميسازند در يغ از اينكه تيري كه آرش در جسم آنها تا ابديت تاريخ فرو كرده است به هيچ عنوان در آوردني نيست.
اين تير فره ايرانيان است كه تا ابد به سوي دشمنش پرتاب ميگردد.
به دستور دادستان ساري مجسمه هاي آرش كمانگير و اسبانش تخريب و نابود گرديده اند.
خيلي دوست داشتم چهره اين ادم را در سايت بگذارم و لي در اين سايت چهره يك تازي جاي ندارد .

واي اگه كمون آرش بشكنه به دست كينه.......................
دانشگاه جندي شاپور بود كه عددنويسي هندي (سانسكريت) را به دليل آسان بودن بكارگيري، متداول كرد كه بعدا ايرانيان آن را در جهان اسلام رايج ساختند و به تدريج به اروپا منتقل و جاي عددنويسي لاتين را گرفت و چون اروپاييان آن را از اعراب مستقر در اسپانيا فرا گرفته بودند به نام «عربيك نومرال» بين المللي شده و همين است كه امروز در سراسر جهان متداول است و از چپ به راست نوشته مي شود. در غرب، به مرور زمان شكل اعداد اندكي فرق كرده است.
برزويه دانشمند پزشكي عهد ساسانيان از دانش آموختگان دانشگاه گندي شاپور بود و در همانجا تدريس مي كرد.
گفته اند كه در آن دانشگاه در آن زمان حتي عمل پيوند اعضاي بدن (دست و پا و انگشتان) انجام مي گرفت.
بايد بدانيم كه ابتكار روش مديريت علمي، پستخانه، نظم و نسق كشاورزي و انتقال بين المللي نهال و بذر، اصلاح نژاد دامها و حيوانات اهلي، برخي از روشهاي هنري و معماري، رده بندي در ارتش و سلسله مراتب نظامي، اقتصاد علمي و ... از ايرانيان بوده است.
شهر جندي شاپور در سال 642 ميلادي در جريان حمله عرب به ايران به دست ابوموسي اشعري افتاد.
به نقل از سايت ( روز شمار تاريخ ايرانيان )
خبرگزاری مهر: "نقاشی دیواری میدان فردوسی مشهد به طول ۵۰۰۰ متر مربع و با موضوع شاهنامه فردوسی، چند ماه پس از پایان کار، به صورت شبانه کاملا پاک شد."

دوستان چند هفته بيش تر نميگذرد كه من هشدار دادم .
باز هم هشدار ميدهم به شاهنامه خوانان به فردوسي دوستان و به ميهن پرستان.
خطري بزرگ در راه است.

چو بخت عرب بر عجم تيره گشت همه روز ايرانيان تيره گشت
جهان را دگرگونه شد رسم و راه تو گويي نتابد دگر مهرو ماه
ز مي نشنه و نعمه از چنگ رفت ز گل عطر و معني ز فرهنگ رفت
ادب خوار گشت و هنر شد وبال به بستند انديشه را پر و بال
جهان پر شد از خوي اهريمني زبان مهر ورزيده و دل دشمني
كنون بي غمان را چه حاجت بمي كران را چه سودي ز آواي ني
كه در بزم اين هرزه گردان خام گناه است در گردش آريم جام
بجايي كه خشكيده باشد گياه هدر دادن آب باشد گناه
چو با تخت منبر برابر شود همه نام ابوبكر و عمر شود
ز شير شتر خوردن و سوسمار عرب را بجايي رسيده ست كار
كه تاج كياني كند آرزو تقو بر تو اي چرخ گردون تقو
دريغ است ايران كه ويران شود كنام پلنگان و شيران شود

|
خوش درخشیداین ستاره دردل دنیای شب
شب پرستان را بگو عزت ندارد هر که او
بر سحابیهای این عالم نباشد منتسب
------------------------------------------------------------------------
چو ضحاک شد بر جهان شهریار برو سالیان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت باز برآمد برین روزگار دراز
نهان گشت کردار فرزانگان پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز به نیکی نرفتی سخن جز به راز
فردوسي بزرگ
چند ماه پس از مرگ «حجّاج» حاكم اموي كرمان و فارس كه ماموريت پشتيباني از حمله نظامي به مازندران و تصرف اين منطقه از ايران را داشت كه هنوز به تسخير اعراب در نيامده بود، يزيد ابن مهلب كه از سوي دمشق مامور اين كار شده بود 31 ماه مي سال 714 ميلادي به تنهايي دست به حمله زد كه از مازندراني ها شكست خورد و عقب نشيني كرد. ابن مهلب دو سال بعد دو واحد كوهستاني بر نيروي خود اضافه كرد و از سه نطقه به مازندران حمله برد كه بازهم شكست خورد و با دادن تلفات سنگين عقب نشيني كرد و با اين دو تجربه در صدد جمع آوري نيرو براي حمله نظامي ديگري بود كه در جريان يك توطئه داخلي به قتل رسيد.
مازندراني ها و گيلاني ها بعدا، خود داوطلبانه مسلمان شيعه مذهب شدند و فشار نظامي اعراب در كار نبود. قبلا گروهي از مازندراني هاي نگران سلطه عرب بودند که در دوران ساسانيان افسران ارتش ايران را تامين مي كردند و به اسپهبدان معروف بودند دست به مهاجرت از ايران زده بودند.خاندان اسپهبدان و گروهي ديگر از ايرانيان پس از انقراض ساسانيان براي اين كه به دست اعراب نيافتند عزم مهاجرت به هند كرده بودند. اين ايرانيان در سال 716 ميلادي به گجرات هند رسيدند و شهر سنجان (سنگان) را در اين منطقه تاسيس كردند (براي اطلاع از جزئيات به كتاب قصه سنجان، چاپ بمبئي مراجعه شود). اين ايرانيان مهاجر، در هند به «پارسيان» معروف شده اند كه پس از گذشت 13 قرن همچنان به ايران و فرهنگ ايراني وفادار مانده اند. اين مهاجران در قرن گذشته به صنعتي شدن و کسب استقلال هند كمك موثر كردند و شوهر بانو اينديرا يك پارسي به نام پيروز گاندي بود كه پسرش راجيو نخست وزير هند شد و بيوه او سونيا هم اكنون رئيس حزب حاكم هند است.
همزمان دسته ديگري از ايرانيان به چين مهاجرت کردند که اين گروه در جامعه چين ذوب شده اند.
برگرفته از سايت (روزشمار تاريخ ايرانيان)
http://www.iranianshistoryonthisday.com/FARSI.ASP?u=&I1.x=39&I1.y=4&HD=10&HM=3شاهنامه دوستان و عاشقان ايران ، فردوسي .
من به همه شما هشدار ميدهم كه تهاجمي بس بزرگ در راه است.
اين بزرگترين تهاجم فرهنگي به تاريخ ادبيات فارسي و به كيان سرزمين مادريمان خواهد بود كه تيشه را برداشته و ميخواهند به ريشه بزنند من متاسفانه اين موضوع را همين چند روز پيش در روز بزرگداشت فردوسي متوجه شدم و در همين تاريخ و در همين سايت از همه شاهنامه دوستان درخواست كمك و همراهي دارم.










