تبليغاتX
یسنا و شاهنامه
یسنا و شاهنامه
شاهنامه خوانی يسنا (دختر 6 ساله شاهنامه خوان)
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 توسط شهرام آذری |


دیوان که فرمانروا و دست دراز شدند

                               سخن از نیکی را هم باید مانند راز گفت . فردوسی خردمند

امروز روز عجیب و غریبی است .

امروز روز مردیست که در کشوری که عاشقش بود و سالهای زندگیش را برای بیاد ماندن بزرگیش وقف نمود غریب است. امروز روز انسانیست که برایش هزاران هزار بیت خیالی بافتند تا او را به هر ایسم عقیده ای بچسبانند. او را با هر برچسبی به دیگران نشان میدهند تا او را در پیش نسل حاضر ایران زمین خوار کوچک نمایند. زندگینامه های خیالی میبافند. شعرهای کذایی میسرایند. او را وام دار این آنش میکنند تا بتوانند بر چسب امروز خود را بر پیشانیش بنشانند. بعضی ها او را افسانه میدانند . بعضی ها او را سارق ادبی میخوانند . دیگری او را محتاج پول حاکمان متجاوز به میهن ان زمان میدانند. و همچنان این قصه سر دراز دارد. و البته تا زمانی که ایران ....ایران عزیزتر از جانمان زنده هست. او را میکوبند تا درختی بزرگ از تاریخ و فرهنگمان نابود کنند.  

اما  ..... اما بدانید و من میدانم که میدانید که این درخت ریشه اش در اعماق وجود تک تک ایرانیان پاک سرشت و خردمند جای گرفته . و شماها و تبرهایتان هیچ وقت نمیتواند این ریشه را از قلب ما قطع نماید.

من در اینجا مقاله ای از دوستی را که در وبلاگش به موضوع دشمنان فردوسی پرداخته میگذارم و قضاوت را به تاریخ میسپارم.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در همان سال‌های آغازین پس از مرگ فردوسی ناسازگاری و کینه ورزی با شاهنامه آغاز شد که بیشتر به سبب سیاست‌های ایران ستیزانه دربار عباسیان و مدارس نظامیه پدید آمد.سلطان محمود پس از چیرگی بر ری در سال ۴۰۷ شمسی ، مجدالدولهٔ دیلمی را به سبب خواندن شاهنامه سرزنش کرده‌است (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۱۶۰). نویسندگانی نیز، مانند عبدالجلیل رازی قزوینی _ که شیعه بوده‌است_ شاهنامه را «ستایش گبرکان » دانسته‌اند (همچنین عطار نیشابوری ) و خواندن آن را «بدعت و ضلالت». سرایندگان دیگری نیز از فرخی سیستانی (« گفتا که شاهنامه دروغ است سربه‌سر») و معزی نیشابوری (« من عجب دارم ز فردوسی که تا چندان دروغ/از کجا آورد و بیهوده چرا گفت آن سمر ») گرفته تا انوری (« در کمال بوعلی نقصان فردوسی نگر/ هر کجا آید شفا شهنامه گو هرگز مباش») فردوسی را سرزنش کرده‌اند. گمان می‌رود که اینان به سبب خوشنود سازی سردمداران ایران ستیزی که از فردوسی دل خوشی نداشته‌اند، شاهنامه را دروغ، پر از کاستی، یا بی‌ارزش دانسته‌اند .
جدا از بایکوتی که دربارهٔ فردوسی بوده‌است و به سبب آن بسیاری از بن مایه‌ها نامی از فردوسی یا شاهنامه نیاورده‌اند، در بخش‌هایی که سردمداران عباسیان بر آنها چیرگی کمتری داشته‌اند، از شبه‌قاره هند گرفته تا سیستان ، آذربایجان ، اران ، و آسیای صغیر ، کسانی از فردوسی یاد کرده‌اند یا او را ستوده‌اند.برای نمونه مسعود سعد سلمان گزیده‌ای از شاهنامه گرد آورد و نظامی عروضی در میانه‌های قرن ششم هجری نخستین زندگی نامه از فردوسی را در چهار مقاله نوشت . در نزدیکی سال ۶۰۱ شمسی نیز کوتاه‌ای از شاهنامه در شام به دست بنداری اصفهانی به عربی برگردانده شد .
پس از یورش مغول و نابودی عباسیان پرداختن به شاهنامه در نزد درباریان نیز افزایش یافت و از این دست حمدالله مستوفی در آغازه قرن هشتم هجری در زمان ایلخانان ویرایشی از شاهنامه بر پایه بن مایه‌های گوناگونی که یافته بود پدید آورد. در زمان تیموریان نیز، در سال ۸۰۴ شمسی در هرات ، به دستور شاهزادهٔ تیموری بایسنغر میرزا ویرایشی نگاره دار از شاهنامه پدید آورده شد که گمان می‌رود بسیاری از روی آن نوشته‌اند .
صفویان با درنگریستن به این که خودشان مانند فردوسی شیعه و ایرانی بودند، نگرش ویژه‌ای به فردوسی داشتند. پس از انقلاب ایران در ۱۳۵۷ در برابر حکومت پادشاهی ، برخی به این گمان که فردوسی شاه‌دوست بوده‌است یا شاهان را ستوده‌است از او بد گفته‌اند یا از شاهنامه خورده گرفته‌اند .
مرتضی مطهری یکی از سرسخت ترین کسانی بود که با فردوسی همسو نبود چنانچه می‌گوید :

« فردوسی با شاهنامه افسانه‌ای خود که کتاب شعر ( یعنی تخیّلات و پندارهای شاعرانه‌) است خواست باطلی را در مقابل قرآن عَلم کند؛ و موهومی را در برابر یقین بر سر پا دارد. خداوند وی را به جزای خودش در دنیا رسانید، و از عاقبتش در آخرت خبر نداریم.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یسنای من امروز گریه کرد چون در ایران عزیزمان کسی نبود که به او بگوید تو که امروز بیشتر از هزار بیت شاهنامه را از بری و در سن هفت سالگی به درکی عمیق از شاهنامه و فردوسی رسیده ای بیا در روز بزرگداشت این بزرگ مرد برایمان چند بیتش را بخوان. اما اگر او حافظ کتابی بود برایش چه ها نمیکردنند. و چه دانشگاهها که نمیبردنند. و چه مدارکی به او نمیدانند.

اما روزیکه من و همسر عزیزم کتاب عزیز شاهنامه را در سن 2 سالگی بدست یسنا دادیم تنها چیزیکه برایمان اهمیت نداشت همین بی اهمیتی به شاهنامه در کشور شاهنامه بود. و روزی خواهد رسید که ایران توسط ایرانی رهبری گردد. و شاهنامه باز عزیز همه گردد. و چقدر آن روز خیلی ها سرافکنده خواهند بود.

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 توسط شهرام آذری |
فیلم حضور یسنا در سمینار دانشگاه آزاد مرودشت


http://www.hzdesign.us/other/yasna_blog/download_buttons_1.png


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 توسط شهرام آذری |
اجرای شاهنامه توسط یسنا در روز بزرگداشت شاهنامه خوانان ایران


http://www.hzdesign.us/other/yasna_blog/download_buttons_2.png


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم فروردین 1391 توسط شهرام آذری |
فردوسی بزرگ و سفارش به پاسداری از نوروز و جشنها و آداب و رسوم ملی ایران :

بیارید این آتش زردشت

بگیرد همان زند و اوستا بمشت

نگه دارد این فال جشن سده

همان فر نوروز و آتشکده

همان اورمزد و مه و روز مهر

بشوید به آب خرد جان و چهر

کند تازه آیین لهراسبی

بماند کین دین گشتاسبی

 

یکی از جشنهایی که در شاهنامه فردوسی از آن نام برده شده ، آئین و مراسم نوروز می باشد. در این مقاله سعی بر این است که درباره مراحل پیدایش این جشن ،زمان برگزاری ،استعمال کلمه نوروز و چگونگی آن در شاهنامه توضیحاتی داده شود .

جشن نوروز از مهمترین مراسمی است که از سالیانی دور در بین ایرانیان فلات ایران رایج بوده و به یادگار مانده است . امروزه همه اقوام ایرانی نوروز را بر تمامی جشنهای برتری می دهند . ولی متاسفانه آنها از خانه خود توسط بیگانگان جدا شده اند و مرزهایی غیر واقعی بین آنها و ایران گذاشته شده است . گستره جشن نوروز امروزه در بسیاری از سرزمینهای ایرانی برقرار است : ایران افغانستان ازبکستان تاجیکستان ترکمنستان آذربایجان ارمنستان کردستان سوریه و ترکیه و عراق و . . . شادی و سرور در این زمان ،چندان دور از ذهن نیست زیرا جهان رنگی دیگر به خود می گیرد و زمان ،زمان زایش زمین است و تولد گیاه . حال از چه دوره ای این عید به صورت رسمی درآمده بهتر آن است که بدانیم از چه زمانی گاه شماری وجود داشته ؛ زیرا اگر این آئین به صورت یک جشن در فصل بهار انجام می شده است باید در سال زمان معینی داشته باشد و داشتن وقتی مشخص لازمه این گفتار می گردد .

گستره جشن نوروز امروزه در بسیاری از سرزمینهای ایرانی برقرار است : ایران افغانستان ازبکستان تاجیکستان ترکمنستان آذربایجان ارمنستان کردستان سوریه و ترکیه و عراق و . . . شادی و سرور در این زمان ،چندان دور از ذهن نیست زیرا جهان رنگی دیگر به خود می گیرد و زمان ،زمان زایش زمین است و تولد گیاه .

پس اساس به وجود آمدن این جشن آغاز بهار ،و در واقع شادی طبیعی از پایان فصل سخت سرماست .در این فصل ،تمامی ناخوشی های مربوط به سرما از بین رفته و جای آن را سبزی و طراوتی وصف نشدنی فرا می گیرد. زمین لباس تازه در برمی کند و زمینی دیگر می شود و شاید ،آدمیان همین دید را نسبت به خود نیز داشته اند.

این عقیده در اشعار شاهنامه هم دیده می شود. هنگامیکه گیوبیژن را نمی یابد ،به چاره جوئی نزد کیخسرو رفته و از او می خواهد که او را دریافتن گمشده اش یاری نماید. کیخسرو بدینگونه پاسخ می دهد که :

بمان تا بیاید مه فرودین

که بفروزد اندر جهان هوردین

بدانگه که برگل نشاندت باد

چو برسر همی گل فشاندت باد

بگویم ترا هر کجا بیژنست

بجام اندرون این مرا روشنست

تا زمانی که نوروز فرا نرسیده کیخسرو نمی تواند به جام جم نگاه بیاندازد و اسرار ببیند .چرا؟ تنها در بهار است که تغییراتی کاملاً محسوس جهان را فرا گرفته ،زندگی بار دیگر آغاز می گردد.(البته زندگی گیاهی که شاید به همان اسطوره (مشی و مشیانه ) و (یم ویمگ ) برگردد که اولین جفت انسانی اند.) (۱)

پس انسان نیز تولدی دوباره می یابد و از تمامی بدیها جدا گشته ،مانند موجودی تازه به دنیا آمده ،بدون گناه می گردد . کیخسرو نیز تنها در نوروز است که می تواند جام جم را در دست گرفته و راز هفت کشور را دریابد .

یکی جام برکف نهاده نبید

بدو اندرون هفت کشور بدید

زمان و نشان سپهر بلند

همه کرده پیدا چه و چون و چند

فردوسی ،آغاز شهریاری کیومرث (اولین انسان ) و برتخت نشستن وی را در اول برج حمل می داند .

چنین گفت کائین تخت و کلاه

کیومرث آورد و او بود شاه

چو آمد ببرج حمل آفتاب

جهان گشت با فرّ و آئین و آب

بتابید از آن سان زبرج بره

که گیتی جوان گشت از آن یکسره

کیومرث شد برجهان کد خدای

نخستین بکوه اندرون ساخت جای

و نیز در زمان پادشاهی جمشید، هنگام برپائی نوروز در روز هرمزد از ماه فروردین است .

چو خورشید تابان میان هوا

نشسته بر او شاه فرمانروا

جهان انجمن شد بر تخت اوی

از آن بر شد قره بخت اوی

به جمشید بر گوهر افشاندند

مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فرودین

بر آسوده از رنج روی تن دل ز کین

به نوروز تو شاه گیتی فروز

بر آن تخت بنشست فیروز روز

بزرگان بشادی بیاراستند

می و جام و رامشگران خواستند

چنین جشن فرخ از آن روزگار

بما ماند از آن خسروان یادگار

در شاهنامه می خوانیم که پس از طهمورث ،جمشید پسر وی (۲) به تخت پادشاهی نشست و همه مرغان و دیوان و پریان به فرمان او درآمدند .وی به ساختن آلات جنگی پرداخت ،رشتن و تافتن و بافتن به مردم آموخت ، طبقات چهارگانه کاتوزیان ،نیساریان ،نسوریان و اهتوخوشی (۳) را پدید آورد ،به دیوان دستور داد تا با آب و خاک ،گل درست کرده ،گرمابه و کاخهای بلند سازند و سپس از سنگ ،گوهر بیرون آورد ،بویهای خوش پدیدار ساخت ،پزشکی را بوجود آورد و کشتی رانی را به مردم آموخت وبعد از تمامی این کارها ،تختی ساخت که هرگاه اراده می کرد دیوان آن را برداشته و به آسمان می بردند و در روز هرمزد فروردین براین تخت بر آسمان رفت و جهانیان این روز را روز نو خواندند .

همه کردنیها چو آمد بجای

ز جای مهی برتر آورد پای

بفر کیانی یکی تخت ساخت

چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت

بجمشید بر گوهر افشاندند

مران روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فرودین

بر آسوده از رنج روی زمین

اغلب کتب قدیمی جمشید را پایه گذار نوروز دانسته اند. (۴) دلیل انتساب این جشن به جمشید به درستی بر ما معلوم نیست . اما با اطلاع به اینکه فردوسی شاهنامه را براساس روایتهای قدیمی و کتاب خداینامه به نظم درآورده است ، در می یابیم که نسبت دادن این جشن بجمشید از دوران بسیار قدیم معمول بوده است .

در هر حال نوروز در ایران چنان اهمیتی داشته است که با روی کار آمدن دین زرتشت به عنوان یک دین حکومتی در زمان ساسانیان ،نه تنها از بین نرفت بلکه جایگاه خاصی نیز پیدا نمود .

«در این عهد نوروز را در میان ملت ایران و نیز در دربار ،مراسم مخصوص و تشریفات فراوان در کار بوده است و بتحقیق می توان گفت که در هیچ زمان نوروز را با این همه تکلفات بجا نمی آوردند.» (۵)

«مورخین یونانی می نویسند که ژوستین دوم امپراطور روم کمی بعد از جلوس خود به تخت که در چهارم نوامبر سال ۵۶۵ میلادی بود سفیری به دربار انوشیروان فرستاد که با شتاب تمام راه افتاده ،سفر کرد ولی در شهرهائیکه سر راه بود به جهت بعضی ترتیبات که به فرمان شاهنشاه ایران داده شده بود ،حرکتش به تأخیر افتاد و مجبور گردید که در شهر دارا به جهت مراسم عید نوروز مدتی توقف بکند .

از اینجا معلوم می شود که در عهد ساسانیان نه تنها در پایتخت بلکه در ولایات نیز مراسم با شکوه مفصلی برای نوروز بجا می آوردند.» (۶)

در قسمت تاریخی شاهنامه در زمان ساسانیان هنگامیکه نامی از آتشکده برده می شود ،مکانی نیز به نوروز اختصاص دارد .

از جمله : در زمان پادشاهی اردشیر :

به دیبا بیاراست آتشکده

هم ایوان نوروز و کاخ سده

در زمان پادشاهی بهرام گور :

برفتند یکسر به آتشکده

به ایوان نوروز جشن سده

همی مشک بر آتش افشاندند

به بهرام بر آفرین خواندند

چو شد ساخته کار آتشکده

همان جای نوروز و جشن سده

در زمان پادشاهی شیرویه :

ببخشید چندی به آتشکده

چه بر جای نوروز و جشن سده

و در آخر اینکه ، نوروز در شاهنامه ، از آغاز کتاب تا سرانجام آن (یعنی تا زمان حمله اعراب به ایران ) به صورت یک جشن ملی و در دوره ساسانیان بشکل یک آئین مذهبی ،برای ایرانیان گرامی بوده و جشن گرفته می شده است و با اینکه بعد از حمله اعراب به ایران مدتی برگزار نمی گردیده اما به دلایلی از جمله اشتیاق ایرانیان به اجرای این مراسم ،باقی و برای ما به یادگار مانده است .

پی نوشت :

۱ـ نخستین جفت انسانی یعنی مشی و مشیانه در زمان مرگ کیومرث چون نطفه ای از وی جدا گشته و به مدت چهل سال بر روی خاک بود تا آن که چون گیاه ریواس از زمین روئید و به دو قسمت تبدیل شد که دارای هیئتی انسانی بودند یکی نر و دیگری ماده و از ایشان فرزندانی بوجود آمد که در تمامی جهان پراکنده گشتند .

۲ـ برای اطلاع بیشتر نگاه کنید به یشتها ج ۱ص ۱۸۰و حماسه سرائی در ایران ص ۴۲۴

۳ـ آذربان ـ جنگجویان ـ کشاورزان ـ دست ورزان

۴ـ البته بعد از اسلام ایرانیان روایات متعددی درباره علل پیدایش نوروز ساخته اند تا اعراب با روحیه اعراب خوش آینده باشد و این جشن در اوایل اسلام منع نگردد . . از جمله «گویند خدای تعالی در این روز عالم را آفرید و هر هفت کوکب در اوج تدویر بودند و اوجات همه در نقطه اول حمل بود .در این روز حکم شد که بسیرو دور درآیند و آدم علیه السلام را نیز درین روز خلق کرد، پس بنابراین این روز را نوروز گویند» برهان قاطع ـ ذیل کلمه نوروز.

«وقتی سلیمان بن داود انگشتر و سلطنت خود را از دست داده بود همینکه پس از چهل روز به سلطنت خود رسید و عظمت

و جلال پیشین خود را بدست آورد، سلاطین بحضورش آمدند و مرغها بخدمتش کمر بستند آنوقت ایرانیان گفتند که نوروز آمد یعنی روز نو رسید. از آن به بعد آنروز را روز نو نامیدند». آثار الباقیه .

۵ـ مقاله نوروز بقلم دکتر ذبیح الله صفا ـ مجله مهر ـ ش ۳ص ۲۷۳٫

۶ـ مقاله اساس نوروز جمشیدی ـ حسین کاظم زاده ،ایرانشهر شماره ۱۰از جلد اول ص ۲۶۱نوروز

منبع: پایگاه تاریخ و تمدن ایران بزرگ – سوسن فرهنگی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 توسط شهرام آذری |
شاهنامه خواني يسنا براي دومين بار در آرامگاه استاد سخن حافظ شيرازي
يسنا به دعوت از طرف ميراث فرهنگي فارس براي اجراي شاهنامه خواني در حافظيه به همراه استاد ورمزيار در روز شنبه 15 بهمن ماه اجراي برنامه نمود.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 توسط شهرام آذری |
يسناي عزيز با شركت در مسابقات شطرنج مدرسه در روز 5 شنبه و با شكست 2 حريف خود كه يكي كلاس دوم و يكي كلاس پنجم بود . به مرحله فينال رسيد كه مسابقه فينال را در روز شنبه برگزار گرديد . بين او يك كلاس پنجمي و او توانست با شكست حريف قهرمان شطرنج مدرسه خود گردد. و البته به عنوان عضو تيم شطرنج مدرسه خود را آماده مسابقات بعدي نمايد.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 توسط شهرام آذری |
این نوشتار پژوهشی است بی طرف که سر ستیز با هیچ دینی را ندارد. تنها برآیند پژوهش هایم در باره جهان بینی فردوسی را به گونه خلاصه شده می نویسم. داوری را به گردن خواننده می گذارم. بیت های الحاقی در پایان نوشتار پیوست شده است.
1- نخست باید دانست که شاهنامه شناسانی چون استاد جنیدی (در شاهنامه ویرایش جنیدی)، امید عطایی فرد (در کتاب مقدمه شاهنامه) و باقر پرهام (در کتاب با نگاه فردوسی) با دلیل های کافی تاریخی و زبان شناختی روشن کرده اند که این بیت ها هیچ کدام از فردوسی نیست. با خواندن این کتاب ها می توان از دلیل های این نویسندگان آگاهی یافت. از دید شاهنامه شناسان این بیت ها سست است و با دگر بیت های شاهنامه همگرایی ندارد. گروهی به درستی روشن می کنند که در زمان فردوسی اصلا در اول هیچ کتابی ستایش مذهبی نمی آوردند و این آیینی است برای دوران پس از فردوسی که حتی اول رمان عاشقانه هم ستایش دینی می آوردند. در نوشتار کنونی به نکاتی که کمتر به آن نگریسته شده که برآیند بررسی های خودم است می پردازم.
2- اهورا مزدا خدای ایران باستان در همه دوره ها است. این واژه به این معنی است: اهورا= آفریننده، جان بخش، مز= بزرگ، و دا= خردمند. حال اگر فردوسی شاهنامه را با نام اهورا مزدا بیاغازد چه برداشتی باید کرد؟ او چنین می کند. شاهنامه این گونه آغاز می شود:
به نام خداوند جان و خرد ---- کزین برتر اندیشه برنگذرد
می دانیم که "خداوند جان و خرد" همان برگردان اهورا مزدا است و زیبا ترین برگردان این واژه به زبان پارسی امروزی است.
3-  در فلسفه و دین ایران باستان، خدا (اهورا مزدا) نیرویی است بی آغاز و انجام که در جهان هستی به چهره های گوناگون نمودار می شود. والا ترینِ این نمودهای آفریدگار، خرد است چرا که بر اساس این آیین ، هم آفریننده بر بنیاد خرد جهان را آفریده و هم باورمند به این دین باید با خرد، جهان و خدا را بشناسد و تنها بر اساس خرد (اندیشه نیک) می توان به رستگاری و خوشبختی رسید. همانا اندیشه نیک خود پیش آیندِ گفتار و کردار نیک است. هم از این روست که اگر در فهرست امشاسبندان (نیرو هایی که اهورا مزدا برای رویارویی با اهریمن آفرید) هم بنگریم، همیشه بهمن (اندیشه نیک) در آغاز فهرست آمده است.
پس از ستایش اهورا مزدا، بر آیین ایران باستان باید به ستایش خرد رسید و شاهنامه هم چنین می کند. بی درنگ پس از ستایش اهورا مزدا، سخن از ارج خرد به میان می آید و آن را نخستین و بهترین آفریده آفریدگار می نامد:
کنون ای خردمند ارج خرد ---- بدین جایگه گفتن اندرخورد
خرد بهتر از هر چه ایزدت داد ---- ستایش خرد را، به، از راه داد
خرد چشم جانست چون بنگری ---- تو بی‌چشم شادان جهان نسپری
نخست آفرینش خرد را شناس ---- نگهبان جانست و آن را سپاس
داوری درباره همسانی این بیت ها با جهان بینی پیش از اسلام که در پیش گفتم را به خواننده وامیگذارم.
4- سپس شاهنامه به چگونگی آفرینش جهان هستی می رسد. میدانیم که چگونگی آفرینش از دید اسلام چیست. ولی شاهنامه چگونگی آفرینش را بدون کم و کاست بر اساس جهان بینی ایران باستان می آورد (همسان کتاب های پهلوی مانده از آن دوران و اوستا) که با جهان بینی اسلام نا هماهنگ است (نخست آفرینش چهار گوهر و سپس گیتی و فلک ها، سخنی از آفرینش انسان از گل نیست، و دیگرها).
از آغاز باید که دانی درست ---- سر مایه گوهرانِ نخست
که یزدان ز ناچیز چیز آفرید ---- بدان، تا توانایی آرد پدید
ازو مایه گوهر آمد چهار ---- برآورده بی‌رنج و بی‌روزگار
یکی آتشی برشده تابناک ----  میان آب و باد از برِ تیره خاک
نخستین که آتش ز جنبش دمید ---- ز گرمیش پس خشکی آمد پدید
ازان پس ز آرام سردی نمود ---- ز سردی همان باز تری فزود
چو این چار گوهر به جای آمدند ---- ز بهر سپنجی سرای آمدند
پدید آمد این گنبد تیزرو ---- شگفتی نماینده نوبه‌نو
ابرده و دو هفت شد کدخدای ---- گرفتند هر یک سزاوار جای
فلکها یک اندر دگر بسته شد ---- بجنبید چون کار پیوسته شد
زمین را بلندی نبد جایگاه ---- یکی مرکزی تیره بود و سیاه
ببالید کوه آبها بر دمید ---- سر رستنی سوی بالا کشید
ببالد ندارد جز این نیرویی ---- نپوید چو پیوندگان هر سویی
ازان پس چو جنبنده آمد پدید ---- همه رستنی زیر خویش آورید
همین بیت ها ریشه سپندی (تقدس) آتش و آب و باد و خاک را در فرهنگ ایران باستان نشان می دهد. بدین گونه هرچه در شاهنامه پیش رویم در می یابیم که همه بیت ها هماهنگ با جهان بینی ایران باستان و ردی از جهان بینی اسلامی در کار نیست. چرا که این کتاب، کتابی تاریخی است که می خواهد تاریخ و فرهنگ پیش از اسلام مارا نمایان سازد نه روزنامه ای که بر اساس روز نوشته شود. لپ کلام آن است که اگر آن بیت ها که می گوید هرکه جز شیعه گمراه است از فردوسی باشد، خودِ فردوسی گمراه ترین آدم است که سوار کشتی اسلام نشده است چراکه ما چیزی از شیعه در شاهنامه نمی یابیم و به وارونه همه چیز بر پادِ آن است. 
5- چیز مهم دیگر تلاش فردوسی برای پارسی گویی است که بی کم و کاست نشانگر جهان بینی پیش-اسلامیِ او است. می دانیم که پارسی که ما امروز بکار می بندیم پس از اسلام در شرق ایران (چون خراسان بزرگ که دربرگیدنده خراسان کنونی و افغانستان بود) پیدا شد چرا که شرق ایران از مرکز خلافت عربی دور بود و در آن بیشتر مردم جهانبینی و زبانِ پیش از اسلام خویش را پاسداری کرده بودند. حکومت های ایرانی پس از اسلام هم نخست از شرق ایران برخواستند و پایه های خلافت بغداد را سست کردند. پارسی گویی همواره به همراه جهان بینی پیش-اسلامی بود. و می دانیم که فردوسی مگر به ضرورت وزن هیچ گاه از واژه های عربی بهره نبرده و شمار واژه های عربی در شاهنامه بسیار کم است. شگفت آن است که در این بیت های الحاقی شاعر به شدت تلاش می کند از واژه های عربی بهره بگیرد. شاهنامه که پیشتر گفته خداوند جان و خرد اکنون در بیت های الحاقی می گوید خداوند "امر و نحی و تنزیل و وحی" که کاملا سازگار با آموزه های دین اسلام و نا سازگار با فرزانش ایران باستان است.
6- نکته دیگر جنبش های ایرانی در آن دوران بود که شماری بر پایه تشیع و آیین سیاسی خوارج بود و شماری بر پایه دین های ایران باستان. بسیاری از جنبش های آزادی خواهی در آن دوران رنگ و بوی زردشتی داشت و مردم ایران دوست دار این قهرمان های ملی خود بودند. چگونه ممکن است در شاهنامه گفته شود که هرکس شیعه نیست گمراه است و ناشیعه ها به باد ناسزا گرفته شوند، این سخن با روان دوران هماهنگ نیست و از فردوسی که خود پهلوان عرصه سخن و پیشروی آزادی خواهی با ابزار فرهنگی (نه سیاسی) بود بدور است.
7- و اما نکته دیگر این است که (مگر در موارد انگشت شمار) شاهنامه نوشته خود فردوسی نیست. فردوسی شاهنامه ابو منصوری که به دست موبدهای زرتشتی و پهلوان ها از پهلوی به پارسی برگردانده شده بود را به شعر درآورد. در شاهنامه جای جای گفته می شود که بن مایه فلان سخن از یک موبد است. چطور ممکن است کتابی که نوشته موبدان است در آغاز بگوید هر کس شیعه نیست گمراه است؟ کدام خردی این را می پذیرد؟ خود فردوسی در آغاز کتاب موبدان و پهلوانان گردآورنده شاهنامه را می ستاید:
یکی نامه بود از گه باستان ---- فراوان بدو اندرون داستان
پراگنده در دست هر موبدی ---- ازو بهره‌ای نزد هر بخردی
یکی پهلوان بود دهقان نژاد ---- دلیر و بزرگ و خردمند و راد
پژوهنده روزگار نخست ---- گذشته سخنها همه باز جست
ز هر کشوری موبدی سالخورد ---- بیاورد و این نامه را گرد کرد
بپرسیدشان از کیان جهان ---- وزان نامداران فرخ مهان
که گیتی به آغاز چون داشتند ---- که ایدون به ما خوار بگذاشتند
چه گونه سرآمد به بد اختری ----  برایشان همه روز کند آوری
8- داستان نماز نخواندن آخوند شهر بر بدن بیجان فردوسی از آن رو که ستایش "گبرکان" کرده و مدح انبیا نکرده داستان مشهوری است که نشان می دهد بیت های ستایش پس از درگذشت فردوسی به شاهنامه برافزوده شده است. عطار این داستان را به شعر در آورده است:
شنودم من که فردوسی طوسی
که کرد او درحکایت بی فسوسی
به بیست و پنج سال از نو ک خامه
بسر می‌برد نقش شاهنامه
بآخر چون شد آن عمرش بآخر
ابوالقاسم که بد شیخ اکابر
اگرچه بود پیری پر نیاز او
نکرد از راه دین بروی نماز او
چنین گفت او که فردوسی بسی گفت
همه در مدح گبری ناکسی گفت
بمدح گبر کان عمری بسر برد
چو وقت رفتن آمد بی خبر مرد
مرادر کار او برگ ریا نیست
نمازم بر چنین شاعر روا نیست
و .....


9- بودن واژه ها و ترکیب های سست و بی معنی و دور از سبک شعری فردوسی در بیت های افزوده نشان آن است که خداوندگار سخن فردوسی آن ها را نسروده. نمونه را، به کارگیری "صحابان" به جای صحابه، به کارگیری "راست راه"، به کارگیری "حکیم" برای نامیدن خدا، و ... استاد جنیدی همه این سستی ها، لغزش های زبانی و ناهماهنگی های سبکی را در شاهنامه ویرایش خود بر رسیده اند.
پیوست: بیت های افزوده ستایش در شاهنامه:
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی          خداوند امر و خداوند نهی
که خورشید بعد از رسولان مه          نتابید بر کس ز بوبکر به
عمر کرد اسلام را آشکار          بیاراست گیتی چو باغ بهار
پس از هر دوان بود عثمان گزین          خداوند شرم و خداوند دین
چهارم علی بود جفت بتول          که او را به خوبی ستاید رسول
که من شهر علمم علیم در ست          درست این سخن قول پیغمبرست
گواهی دهم کاین سخنها ز اوست          تو گویی دو گوشم پرآواز اوست
علی را چنین گفت و دیگر همین          کزیشان قوی شد به هر گونه دین
نبی آفتاب و صحابان چو ماه          به هم بسته یکدگر راست راه
منم بنده اهل بیت نبی          ستاینده خاک پای وصی
حکیم این جهان را چو دریا نهاد          برانگیخته موج ازو تندباد
چو هفتاد کشتی برو ساخته          همه بادبانها برافراخته
یکی پهن کشتی بسان عروس          بیاراسته همچو چشم خروس
محمد بدو اندرون با علی          همان اهل بیت نبی و ولی
خردمند کز دور دریا بدید          کرانه نه پیدا و بن ناپدید
بدانست کو موج خواهد زدن          کس از غرق بیرون نخواهد شدن
به دل گفت اگر با نبی و وصی          شوم غرقه دارم دو یار وفی
همانا که باشد مرا دستگیر          خداوند تاج و لوا و سریر
خداوند جوی می و انگبین          همان چشمه شیر و ماء معین
اگر چشم داری به دیگر سرای          به نزد نبی و علی گیر جای
گرت زین بد آید گناه منست          چنین است و این دین و راه منست
برین زادم و هم برین بگذرم          چنان دان که خاک پی حیدرم
دلت گر به راه خطا مایلست          ترا دشمن اندر جهان خود دلست
نباشد جز از بی‌پدر دشمنش          که یزدان به آتش بسوزد تنش
هر آنکس که در جانش بغض علیست          ازو زارتر در جهان زار کیست
نگر تا نداری به بازی جهان          نه برگردی از نیک پی همرهان
همه نیکی ات باید آغاز کرد          چو با نیکنامان بوی همنورد
از این در سخن چند رانم همی          همانا کرانش ندانم همی
برگرفته از
سرای دانای توس

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم آبان 1390 توسط شهرام آذری |
اين يه قطعه شعر جديد از يسنا جان كه روز جمعه براي مادرش گفت.

بنام خداوند ماه و زمين                  كه دل را زند خوب دين

كز او مهرباني و بخشندگيست       چو زو بهترين آفريندگيست

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم آبان 1390 توسط شهرام آذری |
ديروز يسنا جان براي اولين بار بدون مقدمه يك شعر زيبا و جالب گفت كه اينجا ميگذارم كه در آينده براي خودش حتما جالب خواهد بود.

ني نوايان از دل كوه و

دشت و صحرا خبر داريد

بي قضاوت سفر داريد

در سفر با گله ها

پيچ و خم داريد.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم آبان 1390 توسط شهرام آذری |

ديشب يك شب به ياد ماندني براي همه ما بود . و البته  خاطره انگيز براي يسنا چون تونست آخر برنامه با استاد بزرگ ايران ديداري كوتاه داشته باشد و عكسي به يادگار بگيرد و استاد اظهار تمايل نمودنند كه ملاقاتي با يسنا داشته باشند.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 توسط شهرام آذری |
يسنا در روز گذشته به اجراي ابياتي از داستان تولد سهراب در سالن مطهري شيراز پرداخت . اين مراسم كه به جهت بزرگداشت روز اوليا و مربيان برگزار گرديد . با اجراي شاهنامه خواني يسنا همراه شد .

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم مهر 1390 توسط شهرام آذری |
يسنا در روز جشن مهرگان ( 16 مهر ) و همچنين روز جهاني كودك به دعوت سازمان ميراث فرهنگي فارس در كنار ارگ كريمخاني به اجراي شاهنامه پرداخت . اين مراسم كه با حضور تعدادي از دانش آموزان مقطع ابتدايي مدارس دخترانه و پسرانه شيراز و همچنين با حضور مردم و مسولين ميراث برگزار گرديد . يسنا پس از اجراي تاتر جي جي ميجي كه يكي از كهن ترين اجراي هاي نمايش عروسكي در شيراز است با خواندن ابياتي از مقدمه يكي از داستانهاي شاهنامه باعث ايجاد محيطي شاهنامه دوستي در بين حاضرين گرديد .تا جاي كه مجري تواناي برنامه نيز چند بيتي شاهنامه خواند و از فردوسي در اين روز در شيراز ياد نمود.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم مهر 1390 توسط شهرام آذری |
مراسم هزاره فردوسي و گشايش ساختمان تازه آرامگاه اين ميهندوسترين ايراني بزرگ و بزرگوار

مجسمه فردوسي
12 مهرماه 1313 جشن هاي هزاره فردوسي با شركت اديبان، دانشمندان، سياستمداران و دولتمردان كشور و بيش از چهل مستشرق از ساير كشورها در تهران آغاز بكار كرد و 15 روز طول كشيد و ضمن آن به فردوسي كه گفته است «چو ايران نباشد تن من مباد» لقب «ميهندوسترين ايرانيان» داده شد كه عمر خود را بدون چشمداشت و داوطلبانه صرف خدمت به ايران، تاريخ آن و زبان پارسي كرد و تاريخ ايران (شاهنامه) را به شعر در آورد. در جريان اين مراسم كه نطق هاي فراوان ايراد شد و رسالات متعدد انتشار يافت، شركت كنندگان در مراسم به خراسان رفتند و رضاشاه بيستم مهرماه با حضور آنان ساختمان تازه آرامگاه آن مرد بزرگ و بزرگوار را كه همه ايرانيان و پارسي زبان مديون زحمات او هستند گشود. مراسم بزرگداشت فردوسي در عين حال فرصتي بود كه مستشرقين و ايرانشناسان در باره جشن هاي مهرگان ، اهميت و تاريخچه آنها سخن بگويند.
    
آرامگاه فردوسي در توس


برگرفته از سايت : روزشمار تاريخ ايرانيان
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم مهر 1390 توسط شهرام آذری |
مهرگان یکی از کهن‌ترین جشن‌های ایرانی و هندوان است که در ستایش و نیایش مهر یا میترا (ایزد روشنایی، پیمان، دوستی و محبت، و دین و آیین مهری) برگزار می‌شود. این جشن در دوران پس از اسلام پس از نوروز     بزرگ­ترین جشن ایرانی است. حال آنکه احتمالا در ایران باستان، هم رده یا برتر از نوروز بوده است

خجسته آيين مهرگان كه از دير و دور در ايران جشن گرفته مي‌شد، اينك نيز همچنان سبز و پابرجا مانده و زرتشتيان ايران آن را بزرگ مي‌دارند.

اين جشن كه جشن كشاورزان نيز هست از دهم مهرماه كه برابري مهر روز با مهرماه است، آغاز مي‌شود و تا شش روز ادامه دارد. اين جشن با رويدادهايي مانند قيام كاوه‌آهنگر عليه ضحاك مار‌دوش نيز نسبت دارد.

مهرگان همچون نوروز دارای اعتدال کیهانی است. اندازه شب و روز در مهر برابر میشود و شاید از همین رو این ماه را به نام مهر که ایزد داوری و عدالت و دادگستری است گذاشته اند. همچنین مهر برابر است با پایان فصل برداشت کشاورزی. از این رو زمان مناسبی برای جشن و شادی و استراحت کشاورزان که عمده مردمان دوران کهن بودند است.

شاید پیروزی داریوش بزرگ بر گئومات مغ غاصب که به ادعای کتیبه بیستون، بر مردم ستم کرده و مال آنها را ستانده و نیایشگاه‌ها را ویران کرده بود، باعث شد تا بنا بر داستان کهن ضحاک و فریدون پیروزی نیکی بر بدی در این تاریخ روایت شده و زان پس مهرگان را روز پیروزی کاوه آهنگر و بر تخت نشستن فریدون شاه بدانند.

مردمان در این روز تا حد امکان با جامه‌های ارغوانی (یا دستکم با آرایه‌های ارغوانی) بر گرد هم می‌آمده‌اند؛ در حالی که هر یک، چند «نبشته شادباش» یا به قول امروزی‌، کارت تبریک برای هدیه به همراه داشته‌اند. این شادباش‌ها را معمولاً با بویی خوش همراه می‌ساخته و در لفافه‌ای زیبا می‌پیچیده‌اند.

در میان خوان یا سفره مهرگانی که از پارچه‌ای ارغوانی رنگ تشکیل شده بود، گل «همیشه شکفته» می‌نهادند و پیرامون آنرا با گل‌های دیگر آذین می‌کردند. امروزه نمی‌دانیم که آیا گل همیشه شکفته، نام گلی بخصوص بوده است یا نام عمومیِ گل‌هایی که برای مدت طولانی و گاه تا چندین ماه شکوفا می‌مانند.

در پیرامون این گل‌ها، چند شاخه درخت گز، هوم یا مورد نیز می‌نهادند و گونه‌هایی از میوه‌های پاییزی که ترجیحاً به رنگ سرخ باشد به این سفره اضافه می‌شد. میوه‌هایی مانند: سنجد، انگور، انار، سیب، به، ترنج (بالنگانجیر، بادام، پسته، فندق، گردو، کُـنار، زالزالک، ازگیل، خرما، خرمالو و چندی از بوداده‌ها همچون تخمه و نخودچی.

دیگر خوراکی‌های خوان مهرگانی عبارت بود از آشامیدنی و نانی مخصوص. نوشیدنی از عصاره گیاه «هَـئومَـه/ هوم» که با آب یا شیر رقیق شده بود، فراهم می‌شد و همه باشندگان جشن، به نشانه پیمان از آن می‌نوشیدند. نانِ مخصوص مهرگان از آمیختن آرد هفت نوع غله گوناگون تهیه می‌گردید. غله‌ها و حبوباتی مانند گندم، جو، برنج، نخود، عدس، ماش و ارزن. دیگر لازمه‌های سفره مهرگان عبارت بود از: جام آتش یا نوکچه (شمعشکر، شیرینی، خوردنی‌های محلی و بوی‌های خوش مانند گلاب.

آنان پس از خوردن نان و نوشیدنی، به موسیقی و پایکوبی‌های گروهی می‌پرداخته‌اند. سرودهایی از مهریشت را با آواز می‌خوانده و اَرْغُـشت می‌رفته‌اند (می‌رقصیده‌اند). شعله‌های آتشدانی برافروخته پذیرای خوشبویی‌ها (مانند اسپند و زعفران و عنبر) می‌شد و نیز گیاهانی چون هوم که موجب خروشان شدن آتش می‌شوند.

از آنجا که نشانه‌های بسیاری، همچون تندیس‌ها، کتیبه‌ها و سنگ‌نگاره‌ها (از جمله نگاره‌های میترا در نمرود داغ و کوماژن)، از رواج آیین مهر در آسیای کوچک (آناتولی) حکایت می‌کند؛ بعید نیست که «سماع»‌های عارفانه پیروان طریقه «مولویه» در شهر قونیه امروزی، ادامه دیگرگون شده همان ارغشت‌های میترایی باشد.

در پایان مراسم، شعله‌های فروزان آتش، نظاره‌گر دستانی بود که بطور دسته‌جمعی و برای تجدید پایبندی خود بر پیمان‌های گذشته، در هم فشرده می‌شدند.

فردوسی در شاهنامه به پیدایش اين جشن در دوران پادشاهی فريدون اشاره کرده است:

فریدون چو شد بر جهان کامکار
ندانست جز خویشتن شهریار
به رســم کیان تاج و تخت مهی
بیاراست با کاخ شاهنشهی
به روز خجسته ســر مهر ماه
به سر بر نهاد آن کیانی کلاه
زمانه بی اندوه گشـت از بدی
گرفتند هر کــس ره بـخردی
دل از داوری هـا بپرداخـتـنـد
به آیین، یکی، جشن نو ساختند
نـشـسـتـنـد فرزانگان، شادکام
گـرفتند هـر یک ز ياقوت، جام
می روشن و چهره ی شاه نـَو
جهان نو ز داد از سر ِماه نـَو
بـفـرمـود تا آتش افـروخـتـنـد
همه عنبر و زعفران سوختند
پـرسـتـیـدن مهرگان دیـن اوسـت
تن آسانی و خوردن آیین اوست
کنون یادگارست از و ماه مهر
به کوش و به رنج ایچ منمای چهر
نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم شهریور 1390 توسط شهرام آذری |
سالروز جنگ ماراتن که 490 سال پيش از ميلاد روي داد

داريوش بزرگ
13 سپتامبر سالروز نبرد يك روزه ماراتن Marathon است كه در سال 490 پيش از ميلاد روي داد و نيروي دريابرد ايران در آن موفق نبود و با تحمل تلفات عقب نشيني كرد.
    داريوش بزرگ، تنها با هدف گوشمالي آتني ها - نه تصرف آتن - كه يوناني زبانهاي آسياي صغير (شهرها و جزاير ايوني) قلمرو ايران را تحريك به شورش و نافرماني مي كردند يك سپاه پياده و سوار را با كشتي روانه سرزمين اصلي يونان كرد كه به صورت كشور - شهر يا ايالات متحده اداره مي شد.
    اين نيرو كه بزرگترين لشكركشي آمفي بياس از آغاز تاريخ تا اواخر قرن 19 ميلادي است پس از تصرف شهر ارتريا Eretria و جزيره ايوبويي Euboea (اوبوآ)، در ساحل شرقي اتيكا Attica پياده شد.
     به نوشته مورخان يوناني، آتن و متحدان آن جز اسپارت براي دفاع، موفق به گردآوري ده هزار نظامي شده بودند و در انتظار نيروي اعزامي اسپارت بسر مي بردند كه ميلتيادس Miltiades فرمانده دفاع از آتن شنيد كه فرمانده نيروهاي دريا برد ايران بيش از نيمي از سربازان خود و عمدتا سواره نظام را به كشتي ها بازگردانده و قصد حمله مستقيم به شهر آتن را دارد و واحدهايي كه در شرق اتيكا باقي مانده اند در حال برپا كردن اردوگاه هستند، ولي زميني كه در آنجا پياده شده اند گود و نيمه باتلاق و سست است.
    
ميلتيادس
وي پس از مشورت با هشت ژنرال ديگر تصميم گرفت پيش از آن كه نيروي باقيمانده ايران در شرق اتيكا بتواند زمين بهتري بيابد و از اردو زدن فارغ شود به آن شبيخون زند. سربازان آتني كه در زمين هاي با ارتفاع بيشتر و خشك موضع گرفته بودند با سرعت به سوي نيروي ايران به حركت درآمدند. واحدهاي ايراني كه در مركز صحنه بودند حمله آتني ها را دفع كردند، ولي دو جناح راست و چپ تاب مقاومت نياوردند و كل نيرو به محاصره درآمد. همزمان، كشتي هاي آتني به كشتي هاي حامل تداركات نيروهاي ايراني كه بدون دفاع مانده بودند حمله بردند و نيز آنها را از دسترس نيروهاي در حال جنگ دور ساختند. در اين عمليات، به نوشته مورخان يوناني نيروي دريابرد ايران با تحمل شش هزار و چهارصد تن تلفات دست به عقب نشيني زد و آتني ها به پاس نجات شهرشان در دلفي Delphi خزانه اي ساختند و به آپولو Apollo خداي خود هديه كردند. سپس ميلتيادس كه پيش بيني كرده بود ايران درصدد گرفتن انتقام برخواهد آمد دستور ساختن 200 كشتي جنگي را داد كه اين بار ايران از راه خشكي به يونان حمله برد. منابع ايران تنها از پيروزمند نبودن اين لشكركشي و خشم داريوش بزرگ از اين پيش آمد و سوگند او كه از آتني ها انتقام خواهد گرفت ياد كرده اند. داريوش گفته بودكه پسر پدرش نخواهد بود اگر انتقام نگيرد و تا هفت پشت نام پدر و نياكانش را ذكر كرده بود كه اصطلاح هفت پشت از همان زمان باقي مانده است و ايرانيان مي كوشيدند كه نام پدر، پدربزرگ و ... خود را تا هفت پشت به ياد داشته باشند و تاريخ كارهاي خوب و بد آنان را به خاطر بسپارند.
     درپاره اي از تاريخها به ويژه كتابهاي مورخان امريكايي روز 12 سپتامبر سالروز جنگ ماراتن ذكر شده است كه احتمالا به دليل 6 تا 9 ساعت عقب تر بودن زمان در امريكا از آتن باشد.
    مورخان متفق القول نوشته اند كه از آغاز تاريخ بشر تا به امروز ، جهان امپراتوري با عظمتي چون امپراتوري پارسها در دوران هخامنشيان را به خود نديده است كه بر پايه نظم اداري ، قانون ، توجه خاص به ارتباطات ( راهها ، بنادر ، پستخانه و... ) و تحمل اديان و عقايد به وجود آمده بود.
    
امپراتوري ايران در زمان جنگ ماراتن
نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم شهریور 1390 توسط شهرام آذری |
روز نبرد ماراتن طبق تقويم گريگوري طبق تقويم ميلادي يونيورسال (گريگوري)، نبرد ماراتن كه ايران در آن موفق نبود در 12 (طبق برخي نوشته ها 13) سپتامبر سال 490 پيش از ميلاد روي داده بود. ايران 25 هزار پياده و بيش از يك هزار سوار را با كشتي از آسيا به اروپا (ساحل آتن) منتقل كرده بود كه بزرگترين نقل و انتقال آمفي بيوس جهان تا قرن بيستم بشمار مي رود.

اگر ايرانيان به واقع از گذشته خود اطلاع داشتند هيچ وقت پاي در رقابتهاي ماراتن نميگذاشتند كه به نوعي تحقر گذشتگان ما نيز هست.

من پيشنهاد ميدهم در اولين دولت ملي ايران اينده اين ورزش از ورزش هاي كشور خذف گردد.

نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم شهریور 1390 توسط شهرام آذری |
مهستان ايران مهرداد سوم را از شاهي بركنار كرد دهم سپتامبر سال 56 پيش از ميلاد مهستان Mehestan (سناي ايران) در پي وصول شكايتهاي متعدد از مهرداد سوم، با اكثريت آراء وي را از شاهي ايران بركنار كرد و برادرش «ارد Orod» را به شاهي برگزيد. مهرداد سوم با اين كه در دوره كوتاه سلطنت خود در جنگ با روميان و طوايف غيرايراني آن سوي سيردريا به پيروزي نائل شده بود مردي خودسر و ستمگر بود و دست به تصفيه بدون دليل مقامات كشوري و لشكري زده بود و بدون دادرسي، به چند مورد مصادره اموال اقدام كرده بود و باعث گسترش نارضايي در كشور شده بود. مهستان در همان جلسه اي كه مهرداد سوم را بركنار كرد راي داد كه از آن پس عنوان شاه كشور به شاه ملت (ايرانيان) تبديل شود تا فراموش نكند كه انتخابي است.
     هشت سال بعد چنين پيشنهادي به سناي روم شد كه عنوان امپراتور انتخابي روم نيز «امپراتور روميان» شود كه اين پيشنهاد به دليل اين كه همه اتباع قلمرو روم، رومي نبودند رد شد

    در سپتامبر سال 1791 مجلس نمايندگان فرانسه ضمن اشاره به همين شواهد تاريخي تصويب كرد كه چون كشور داراي قانون اساسي شده است و شاه بايد براي رعايت و اجراي آن در مجلس سوگند ياد كند؛ از آن پس به جاي پادشاه فرانسه "پادشاه فرانسويان" عنوان خواهد داشت كه لوئي 16 در چهاردهم سپتامبر 1791 با اكراه تمام اين سوگند را به جاي آورد، ولي انقلاب به او مجال زيادي نداد كه شاه فرانسويان باشد.

به نقل از روزشمار تاريخ ايرانيان

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم مرداد 1390 توسط شهرام آذری |
روزي كه انگليسي ها به بحرين (ميش ماهيگ) استقلال دادند
شاپور دوم (ذوالاکتاف)
چهاردهم آگوست 1971 انگليسي ها به بحرين 660 كيلومتري مركب از 33 جزيره كوچك و بزرگ كه امروزه حدود 700 هزار تن جمعيت دارد استقلال دادند. انگليسي ها در طول سلطه بر بحرين تلاش بسيار كردند تا ماهيت ايراني آن را تضعيف كنند. در طول سلطه انگليسي ها، همواره بر سر بحرين ميان دولت ايران و دولت لندن مشاجره بود و اين مشاجرات در زمان حكومت دكتر مصدق به اوج رسيده بود. پارلمان ايران با تصويب يك قانون، بحرين را استان 14 ايران قرار داده بود.
    بحرين از آغاز تاسيس ايران واحد در زمان كوروش بزرگ، بخشي از ايرانزمين بود و «ميش ماهيگ (ماهي گوسفند نما)» خوانده مي شد. در زمان ساسانيان، اعراب كوشيدند كه به آنجا مهاجرت كنند كه شاپور اول و شاپور دوم (ذوالاکتاف) آنان را اخراج كردند. شاپور دوم شانه هاي اعراب مهاجم را سوراخ کرد و آنان را به طناب كشيد تا بارديگر وارد بحرين نشوند.
    
شاپور يکم
درپي شكست نظامي ايران از اعراب مسلمان در سده هفتم ميلادي، مهاجرت اعراب بدوي (صحرا نشين) از جزيرةالعرب به ميش ماهيگ از سر گرفته شد كه بوئيان (ديلميان) بار ديگر آنان را سركوب كردند و اين جزاير و قطر را در كنترل حاكم فارس (شيراز) قراردادند. اين جزاير با حفظ ماهيت ايراني (مذهب شيعه، زبان فارسي، و فرهنگ ايراني) تا قرن 16 و ورود پرتغالي ها به خليج فارس همچنان بخشي از ايالت فارس بودند. صفويان در سال 1602 پرتغالي ها را اخراج و حالت قبلي را به جزاير بحرين بازگردانيدند. نادرشاه در ايرانيزه كردن منطقه خليج فارس و امتداد آن وضعيت تا جزاير زنگبار تلاش بسيار كرد و به ساخت كشتي جنگي همت گمارد تا مانع بازگشت اروپاييان شود. پس از كريم خان زند، انگليسي ها بر جزاير خليج فارس سلطه يافتند زيرا كه ايران فاقد نيروي دريايي موثر بود. انگليسي ها اقليت سني و خاندان آل خليفه (اعراب مهاجر از جزيرة العرب) را حاكم بر جزاير بحرين كردند. با وجود اين، حاكم وقت اين جزاير با دربار ناصرالدين شاه ارتباط دوستانه داشت و پس از آن نيز اين حكام سعي مي كردند كه كاري نكنند كه باعث تحريك ايرانيان شوند.

 برگرفته از سايت( روزشمار تاريخ ايرانيان ) 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم مرداد 1390 توسط شهرام آذری |
سالروز آغاز دفاع مردانه ژنرال «آريو برزن» که نمونه اي است از جانبازي ايرانيان در راه ميهن بر پايه يادداشتهاي روزانه "كاليستنسCallisthenes" مورخ رسمي اسكندر و محاسبات تقويمي، 12 آگوست سال 330 پيش از ميلاد، نيروهاي اين فاتح مقدوني در پيشروي به سوي "پرسپوليس" پايتخت آن زمان ايران، در يك منطقه كوهستاني صعب العبور (دربند پارس، «تكاب» در كهگيلويه) با يك هنگ ارتش ايران به فرماندهي ژنرال «آريو برزن Ario Barzan » رو به رو و متوقف شدند و اين هنگ 1000 تا 1200 نفری چندين روز مانع ادامه پيشروي ارتش انبوه اسكندر شده بود كه مصر، بابل و شوش را قبلا تصرف و در سه جنگ، داريوش سوم را شكست و فراري داده بود. سرانجام اين هنگ با محاصره كوهها و حمله به افراد آن از ارتفاعات بالاتر از پاي درآمد و فرمانده دلير آن نيز برخاك افتاد.
     مورخ اسكندر نوشته است كه اگر چنين مقاومتي در گاوگاملاGaugamela (كردستان كنوني عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست مان قطعي بود. در "گاوگاملا" با خروج غير منتظره داريوش سوم از صحنه، واحدهاي ارتش ايران نيز كه درحال پيروز شدن بر ما بودند؛ در پي او دست به عقب نشيني زدند و ما پيروز شديم. داريوش سوم در جهت شمال شرقي ايران فرار كرده بود و «آريو برزن» در ارتفاعات جنوب ايران و در مسير پرسپوليس به ايستادگي ادامه مي داد.
    دلاوري هاي ژنرال آريو برزن، يكي از فصول تحسين برانگيز تاريخ وطن مارا تشكيل مي دهد و نمونه اي از جان گذشتگي ايراني در راه ميهن را منعكس مي كند.

    آريو برزن و مردانش 90 سال پس از ايستادگي لئونيداس در برابر ارتش خشايارشا در ترموپيل، كه آن هم در ماه آگوست روي داد مقاومت خود را به همان گونه در برابر اسكندر آغاز كرده بودند. اما ميان مقاومت لئونيداس و آخرين ايستادگي «آريو برزن» در اين است؛ كه يونانيان در ترموپيل، در محل برزمين افتادن لئونيداس، يك پارك و بناي ياد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته و آخرين سخنانش را بر سنگ حك كرده اند تا از او سپاسگزاري شده باشد، ولي از «آريو برزن» ما جز چند سطر ترجمه از منابع ديگران اثري در دست نيست.چرا؟. اگر به فهرست درآمدهاي توريستي يونان بنگريم خواهيم ديد كه بازديد از بناي ياد بود و گرفتن عكس در كنار مجسمه لئونيداس براي يونان هرسال ميليونها دلار درآمد گردشگري داشته است. همه گردشگران ترموپيل اين آخرين پيام لئونيداس را با خود به كشورهايشان مي برند: اي رهگذر، به مردم لاكوني (اسپارت) بگو كه ما در اينجا به خون خفته ايم تا وفاداريمان را به قوانين ميهن ثابت كرده باشيم ( قانون اسپارت عقب نشيني سرباز را اجازه نمي داد). لئونيداس پادشاه اسپارتي ها بود كه در آگوست سال 480 پيش از ميلاد، دفاع از تنگه ترموپيل در برابر حمله ارتش ايران به خاك يونان را برعهده گرفته بود.

برگرفته از سايت (روزشمار تاريخ ايرانيان)

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم مرداد 1390 توسط شهرام آذری |
...ممکن است علت و سببی اعضای دو خانواده، دو طایفه، دو قبیله، دو شهر و یا دو کشور را به خاک و خون بکشاند و دامنۀ اختلاف و منازعه مدتی متمادی به طول انجامد.در این گونه موارد علت العللی را که موجب بروز چنان نزاع و قتال شده باشد به خون سیاوش تشبیه و تمثیل می کنند.

بدون شک در طول تاریخ و تمامی قرون و اعصار کشتارهای هولناکی در گوشه و کنار جهان رخ داده و خونهای زیادی بر زمین ریخته است ولی خون سیاوش شاهزادۀ نامدار ایرانی که ناجوانمردانه در سرزمین تورانیان به قتل رسید رنگ دیگری داشت و جهش و جوشش آن به حدی تند و تیز بود که به گفتۀ فردوسی:

بساعت گیاهی از آن خون برست        جز ایزد که داند که آن چون برست

باید دید سیاوش کیست و خون ناحق او را چگونه بر زمین ریختند که به صورت ضرب المثل درآمده است.
سیاوش فرزند کاووس شاه- کیکاووس- بود و از سوی مادر با افراسیاب خویشاوندی داشت. چون به رشد سن پهلوان رسید نامی ایران رستم دستان او را به زابلستان برد:
هنرها بیاموختش سر بسر              بسی رنج برداشت کآمد به بر
سیاوش چنان شد که اندر جهان      بمانند او کس نبود از جهان
آن گاه نزد پدرش کیکاووس آمد و مورد نقد و نوازش قرار گرفت. روزی پدر و پسر نشسته بودند که سودا به همسر شاه و دختر شاه هاماوران از در درآمد و به یک نگاه عاشق شیدای سیاوش شد.
پس از چند روز از همسرش کیکاووس خواست که سیاوش را به اندرون کاخ سلطنتی فرستد تا خواهرانش را ببیند، ولی باطناً مقصودش این بود که آن جوان ماه طلعت را در دام عشق خویش اسیر کند. کاووس شاه از پیام سودابه خوشنود شده به فرزند پهلوانش تکلیف کرد به اندرون برود و با خواهرانش دیدار کند.
سیاوش که به نیت باطنی سودابه پی برده بود در جواب شاه عرض کرد:
مرا راه بنما سوی بخردان              بزرگان و کار آزموده روان
چه آموزم اندر شبستان شاه؟       به دانش زنان کی نمایند راه؟
بدو گفت شاه، ای پسر شاد باش    همیشه خرد را تو بنیاد باش
پس پردۀ من ترا خواهرست           چو سودابه خود مهربان مادرست
سیاوش با نهایت اکراه و بی میلی به اندرون رفت و با خواهرانش دیدار کرد ولی تحت تأثیر عشوه گریهای سودابه واقع نشد و به حضور شاه بازگشت. بار دوم و سوم نیز حسب الامر پدر به اندرون خرامید و در مقابل طنازیها و خواهشهای بی شرمانۀ سودابه:
سیاوش بدو گفت کاین خود مباد     که از بهر دل من دهم دین به باد
چنین با پدر بی وفایی کنم             ز مردی و دانش جدایی کنم
تو بانوی شاهی و خورشید گاه        سزد کز تو ناید بدینسان گناه
سودابه که مقصود را حاصل ندید از بیم آنکه سیاوش راز و رمز دلدادگی وی را به پدرش بگوید و کار به رسوایی بکشد:
بزد دست و جامه بدرید پاک                  به ناخن دو رخ را همی کرد چاک
یکی غلغل از کاخ و ایوان بخاست           تو گفتی شب رستخیزست راست
بگوش سپهبد رسید آگهی                    فرود آمد از تخت شاهنشهی
خروشید سودابه در پیش اوی               همی ریخت آب و همی کند موی
چنین گفت، کآمد سیاوش به تخت         برآراست چنگ و برآویخت سخت
که از تست جان و تنم پر ز مهر             چه پرهیزی از من تو ای خوب چهر
بینداخت افسر ز مشگین سرم             چنین چاک شد جامه اندر برم
کاووس شاه چون سخنان سودابه شنید سیاوش را به حضور طلبید و جریان قضیه را استفسار کرد. سیاوش که چاره جز حقیقت گویی ندید آنچه از سودابه بر وی گذشت یکایک بیان کرد و مشاجرات لفظی بین او و سودابه در حضور سیاوش در گرفت:
چنین گفت با خویشتن شهریار         که گفتار هر دو نیاید بکار
بدان باز جستن همی چاره جست    ببوئید دست سیاوش نخست
برو بازوی و سرو بالای او                 سراسر ببوئید هر جای او
ز سودابه بوی می و مشگ ناب         همی یافت کاووس و بوی گلاب
ندید از سیاوش چنان نیز بوی           نشان بسودن ندید اندروی
غمین گشت و سودابه را خوار کرد     دل خویشتن را پر آزار کرد
ولی چون به سودابه علاقمند بود و از او چند فرزند خردسال نیز داشت لذا به همان اندازه توبیخ و شماتت قناعت ورزید، سودابه که خود را در مقابل سیاوش مغلوب دید در مقام انتقام برآمد.
توضیح آنحکه در اندرون کاخ سودابه زن خدمتکاری زندگی می کرد که آبستن و باردار بود. سودابه دارویی به او خورانید تا بچه های دو قلویش سقط شد.
آن گاه زن خدمتکار را پنهان کرد و جنین سقط شده را در طشت زرین نهاده خود به جای زائو شیون برداشت. خبر به کیکاووس رسید و سراسیمه به اندرون شتافت:
ببارید سودابه از دیده آب                همی گفت، روشن ببین آفتاب
همی گفتمت کاو چه کرد از بدی     به گفتار او خیره ایمن شدی
دل شاه کاووس شد بدگمان           برفت و در اندیشه شد یک زمان
همی گفت کاین را چه درمان کنم    نشاید که این بر دل آسان کنم
کیکاووس به اخترشناسان متوسل شد. همگی یکدل و یکزبان گفتند:
دو کودک ز پشت کسی دیگرند        نه از پشت شاهند و زین مادرند
نشان بد اندیش ناپاک زن                بگفتند با شاه و با انجمن
پس از یک هفته زن خدمتکار را بیافتند ولی هر چه زجر و شکنجه اش دادند حقیقت مطلب را نگفت:
چنین گفت جادو که من بیگناه         چه گویم بدین نامور پیشگاه
ندارم ازین کار هیچ آگهی                سخن هر چه گویم بود ز ابلهی
سپهبد کیکاووس به ناچار همۀ موبدان را به حضور طلبید و در کشف حقیقت استمداد کرد.
چنین گفت موبد به شاه جهان         که درد سپهبد نماند نهان
چو خواهی که پیدا کنی گفتگوی      بباید زدن سنگ را بر سبوی
ز هر دو سخن چون بدینگونه گشت   بر آتش بباید یکی را گذشت
سابقاً معمول چنین بود که متهمان را از آتش عبور می دادند و معتقد بودند که گناهکار در درون آتش می سوزد و بی گناه از آن به سلامت و بدون کمترین رنج و الم به کنار می آید.
سودابه به عذر و بهانۀ اینکه سقط جنین بهترین گواه اوست حاضر نشد از آتش بگذرد ولی سیاوش که خود را از هر گونه اتهامی پاک و مبری می دانست:
به پاسخ چنین گفت با شهریار
که دوزخ مرا ازین سخن گشت خوار    اگر کوه آتش بود، بسپرم
ازین ننگ خواریست گر نگذرم
خرمنی از آتش برافروختند و به سیاوش تکلیف کردند که از آن بگذرد. سیاوش بدون هیچ بیم و هراسی اسب بتاخت و در میان آتش جستن کرد. پس از چند لحظه:
ز آتش برون آمد آزاد مرد               لبان پر زخنده، و رخ همچو ورد
چنان آمد اسب و قبای سوار         که گفتی سمن داشت اندر کنار
چو بخشایش پاک یزدان بود           دم آتش و باد یکسان بود
همی داد مژده یکی را دگر            که بخشود بر بیگنه، دادگر
چو پیش پدر شد سیاوخش پاک     نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاک
فرود آمد از اسب کاووس شاه        پیاده سپهبد پیاده سپاه
سیاوخش را تنگ در بر گرفت          ز کردار بد پوزش اندر گرفت
پدر و پسر سه روز متوالی به عیش و عشرت پرداختند و سپس کاووس شاه سودابه را پیش خواند و به دژخیم فرمان داد که او را حلق آویز کند.
سیاوش چین گفت با شهریار         که دل را بدین کار رنجه مدار
بمن بخش سودابه را زین گناه        پذیرد مگر پند و آید به راه
سیاوخش را گفت، بخشیدمت        از آن پس که بر راستی دیدمت
دیر زمانی نگذشت که باز آتش انتقام سودابه زبانه کشید و خواست بار دیگر ذهن کاووس شاه را مشوب کند که در این موقع قشون افراسیاب به ایران زمین روی آورد و شاه به اشارۀ موبدان سیاوش را با لشکری آراسته و به همراهی تهمتن به جنگ تورانیان روانه کرد.
چین بود رأی جهان آفرین               که او جان سپارد به توران زمین
به رأی و به اندیشۀ نابکار               کجا باز گردد بد روزگار
سیاوش و رستم تهمتن با سپاهی گران جانب توران در پیش گرفتند و تا بلخ بتاختند. گرسیوز فرماندۀ سپاه توران بود و چون سیاوش یارای زورآزمایی نداشت شخصاً نزد افراسیاب رفت و از لشکریان مجهز و بی حد و حصر ایران که نامدارانی چون رستم و سیاوش و بهرام و زنگه بر آن فرماندهی می کردند سخنها گفت.
افراسیاب برآشفت و گرسیوز را از خود براند. سپس فرمان بسیج داد تا بامدادان به سوی بلخ روی آورد و سیاوش را گوشمالی دهد ولی شبانگاه خواب هولناکی دید و از تخت به زیر افتاد:
خروشی برآمد از افراسیاب            بلرزید بر جای آرام و خواب
فکند از سر تخت خود را به خاک      برآمد ز جانش آتش سهمناک
گرسیوز بر بالینش حاضر شد و علت را پرسید. افراسیاب با دیدگان بی فروغ گفت: "مرا به حال خود بگذار. زیرا در عالم خواب بیابانی پر از مار و عقرب دیدم که خیمه و خرگاه من در گوشه ای از آن بیابان برپا شد. ناگهان باد شدیدی وزیدن گرفت و پرچم مرا سرنگون کرد. در این موقع نیروی تازه نفسی از ایران زمین بر من و لشکریانم تاختند و از کشته پشته ساختند. پهلوان نامداری از قشون ایران مرا به اسارت گرفت و نزد کاووس شاه برد. جوان ماه پیکری که در کنار شاه نشسته بود شمشیر از میان کشید و مرا به دو نیم کرد":
دمیدی بکردار غرنده میغ                میانم به دو نیم کردی به تیغ
خروشید می من فراوان ز درد         مرا ناله و درد بیدار کرد
به اشارت گرسیوز و فرمان افراسیاب کلیۀ موبدان را احضار کردند و تعبیر خواستند. یکی از موبدان امان خواست و گفت:
به بیداری اکنون سپاهی گران          از ایران بیاید دلاور سران
یکی شاهزاده به پیش اندرون           جهاندیده با او بسی رهنمون
که بر طالعش بر کسی نیست شاه   کند بوم و بر راه بما بر تباه
مقصودش همان سیاوش است که اگر با او جنگ بکنی در صورت غلبه دمار از روزگار ما برآورد و چنانچه کشته شود خونش سراسر توران زمین را فرود گیرد و همه جا را به خاک و خون کشاند.
اگر با سیاوش کند شاه جنگ           چو دیبه شود روی گیتی به رنگ
ز ترکان نماند کسی را به گاه            غمی گردد از جنگ او پادشاه
وگر او شود کشته بر دست شاه       به توران نماند سر و تختگاه
سراسر پر آشوب گردد زمین            ز بهر سیاوش به جنگ و به کین
افراسیاب از این تعبیر و سخنان موبد غمگین گشت و پس از مشاوره با سران سپاه در مقام صلح و آشتی با سیاوش برآمد و گرسیوز را با اسبان و هدایای گران قیمت به همراهی دویست تن از نخبۀ سپاهیان به سوی او گسیل داشت و پیشنهاد صلح کرد.
سیاوش و رستم پس از یک هفته کنکاش و رأی زدن، به شرط آنکه افراسیاب یک صد تن از سرداران منتخل را به عنوان گروگان فرستد پیشنهاد گرسیوز را پذیرفتند و پیمان صلح ب همین ترتیب گردید. آن گاه سیاوش و لشکریان ایران در بلخ ماندند و گرسیوز به سوی افراسیاب و رستم به حضور کیکاووس شتافت.
افراسیاب از انعقاد صلح و آشتی شادمان شد ولی کیکاووس به قبول صلح تن نداد و نسبت به رستم که معتقد بود سستی نشان داده است خشمگین گردید و گفت:
به نزد سیاوش فرستم کنون            یکی مرد با دانش و پر فسون
بفرمایمش کآتشی کن بلند             به بند گران پای ترکان ببند
پس آن بندگان را سوی ما فرست     که سرشان بخواهم ز تنشان گسست
رستم از در موعظه درآمد و کاووس را از اشتعال نائرۀ جنگ با افراسیاب و تکلیف پیمان شکنی به فرزندش سیاوش بر حذر داشت ولی کاووس تسلیم نشد و رستم را به سختی از درگاهش رانده طوس را با لشکری گران و نامه ای تند و تیز به نزد سیاوش فرستاد تا جنگ را آغاز کند و در غیر این صورت فرماندهی سپاه را به سپهبد طوس واگذار نماید. سیاوش که در عالم جوانمردی حاضر نبود پیمان شکنی کند و صد تن گروگان بی گناه را به دست دژخیم سپارد پس از وصل نامۀ پدر، یکی از سرداران خود به نام زنگه را با گروگانها به نزد افراسیاب بازگردانید و تقاضا کرد که راه گریز و عبوری به وی دهد:
یکی راه بگشای تا بگذرم                به جائی که کرد ایزد آبشخورم
یکی کشوری جویم اندر نهان           که نامم ز کاووس گردد نهان
زنگه با گروگانها به حضور افراسیاب رفت و پیشنهاد سیاوش را عرضه داشت. افراسیاب پس از مشورت با سردار نامی خود پیران ویسه موافقت کرد که سیاوش به توران بیاید و مانند فرزندی در نزد افراسیاب زندگی کند. سیاوش پذیرفت و قشون را تا آمدن سپهبد طوس به بهرام سپرد و خود جانب توران گرفت. افراسیاب و پیران ویسه مقدم سیاوش را گرامی داشتند و در بزم و رزم، او را تنها نمی گذاشتند. دیر زمانی نگذشت که سیاوش با جریره دختر پیران ویسه و پس از چندی با فرنگیس دختر افراسیاب ازدواج کرد. آن گاه منشور کشور ختن گرفت و با فرنگیس به آن سوی شده بر تخت سلطنت نشست و دو شهر گنگ دژ و سیاوشگرد را در آن سرزمین بنا کرد.
پس از چندی به سیاوش الهام شد و یا از گردش زمانه استنباط کرد که به زودی کشته می شود و سرزمین ایران و توران از خونش به جوش آمده هزاران تن مقتول و آبادیها با خاک یکسان خواهد شد.
این درد دل سیاوش با پیران ویسه:
تو ای گرد پیران بسیار هوش              بدین گفته ها پهن بگشای گوش
فراوان بدین نگذرد روزگار                   که بر دست بیدار دل شهریار
شوم زار من کشته بر بیگناه              کسی دیگر آید برین تاج و گاه
تو پیمان همی داری و رأی راست       ولیکن فلک را جز اینست خواست
ز گفتار بدگوی و از بخت بد                چنین بیگنه بر سرم بد رسد
به ایران رسد زود این گفتگوی            کس آید بتوران بدین جستجوی
برآشوبد ایران و توران بهم                 ز کینه شود زندگانی دژم
پر از جنگ گردد سراسر زمین            زمانه شود پر ز شمشیر کین
بسی زرد و سرخ و سیاه و بنفش      کز ایران بتوران ببینی درفش
بسی غارت و بردن خواسته              پراکندن گنج آراسته
از ایران و توران بر آید خروش              جهانی ز خون من آید بجوش
چون سالی گذشت سیاوش از جریره دختر پیران ویسه صاحب فرزندی به نام فرود شد. روزی گرسیوز برادر افراسیاب به دیدار سیاوش آمد و در میدان چوگان بازی به او پیشنهاد کرد که با دو تن از پهلوانان نامدار تورانی به نام گروی زره و دمور کشتی بگیرد. سیاوش پذیرفت و هر دو پهلوان تورانی را یکی پس از دیگری چون شاهینی که کبوتر را در چنگال گیرد سبکبار از زمین برداشت و در مقابل گرسیوز نهاد. گرسیوز از آن همه قوت و زورمندی اندیشه کرده در نزد افراسیاب به سعایت و بدگویی از سیاوش پرداخت. گروی زره و دموز نیز که در توران زمین پهلوانانی مشهور و نامدار بودند کینۀ سیاوش را در دل گرفتند تا روزی از او انتقام گیرند. سرانجام سعایت گرسیوز کار خود را کرد و افراسیاب از ترس آنکه مبادا سیاوش بر وی چیره شده توران را ضمیمۀ ایران کند پیشدستی کرده به جنگ سیاوش شتافت و از سپاهیان سیاوش به جز معدودی ایرانیان که با او بودند همه گریختند. سربازان و پهلوانان تا آخرین نفر جنگیدند و همگی کشته شدند.
سیاوش به دست دشمن اسیر شد و او را با خفت و خواری به نزد افراسیاب بردند و به زندان افکندند. هر چه فرنگیس دختر افراسیاب عجز و لابه کرد وعفو و بخشش همسرش را خواست و پدر را از انتقام هولناک ایرانیان بر حذرداشت بر اثر سعایت گرسیوز مؤثر واقع نشد. در این مورد حکیم ابوالقاسم فردوسی چه زیبا و دل انگیز آن صحنه را مجسم می کند:
ز دانا شنیدم یکی داستان                خرد شد بدینگونه همداستان
که آهسته دل کی پشیمان شود       هم آشفته را هوش درمان شود
شتاب و بدی کار اهریمن است         پشیمانی و رنج جان و تن است
به بندش همی دار تا روزگار              برین مرترا باشد آموزگار
چو باد خرد بر دلت بروزد                   از آن پس ورا سر بریدن سزد
مفرمای اکنون و تیزی مکن               که تیزی پشیمانی آرد به تن
سری را کجا تاج باشد کلاه              نشاید برید، این خردمند شاه
چه بری سری را همی بیگناه           که کاووس و رستم بود کینه خواه
پدر شاه و رستمش پرورده است       به نیکی مر او را برآورده است
ببینیم پاداش این زشتکار                 بپیچی به فرجام ازین روزگار
بیاد آور آن تیغ الماسگون                 کزان تیغ گردد جهان پر ز خون
وزان نامداران ایران گروه                  که از خشمشان گشت گیتی ستوه
چو گودرز و گرگین و فرهاد و طوس    ببندند بر کوهۀ پیل کوس
فریبرز و کاوس درنده شیر               که هرگز ندیدش کس از جنگ سیر
چو بهرام و چون زنگۀ شاوران           چو گستهم و گژدهم کند آوران
زواره فرامرز و دستان سام              همه تیغها برکشند از نیام
دلیران و شیران کاووس شاه           همه پهلوانان با فر و جاه
بدین کین ببندند یکسر کمر             در و دشت گردد پر از نیزه ور
مفرمای کردن بدین بر شتاب           که توران شود سر بسر زین خراب
بدیشان چنین پاسخ آورد شاه         کزو من به دیده ندیدم گناه
ولیکن بگفت ستاره شمر               به فرجام ازو سختی آید پسر
لاجرم گروی زره، همان پهلوان مغلوب و کینه توز مأمور شد که سیاوش را به قتل آورد و گردن زند. پس شاهزادۀ ایرانی را از زندان بیرون کشید و کشان کشان او را به همان جایی برد:
که آنروز افکنده بودند تیر                  سیاوخش و گرسیوز شیر گیر
چو پیش نشانه فراز آمد اوی             گروی زره آن بد زشتخوی
بیفکند پیل ژیان را به خاک                نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک
یکی طشت بنهاد زرین برش              به خنجر جدا کرد از تن سرش
کجا آنکه فرموده بد طشت خون         گروی زره برد و کردش نگون
به ساعت گیاهی از آن خون برست    جز ایزد که داند که آن چون برست
دیر زمانی از کشته شدن سیاوش نگذشته بود که همسرش فرنگیس فرزندی بزاد و نامش کیخسرو نهاد. تفصیل این واقعه و جنگهای خونینی که در این رابطه به وقوع پیوسته بسیار طولانی و از حوصلۀ این مقاله خارج است که خوانندۀ محترم در صورت تمایل باید به شاهکار فردوسی در کتاب گرانقدر شاهنامه مراجعه کند. اجمالاً آنکه چون کاووس شاه از قتل ناجوانمردانۀ سیاوش آگاه شد به خونخواهی فرزند برخاست.
رستم دستان که از کاووس دوری جسته و تا این زمان در زابلستان به سر می برد چون مرگ جانگزای سیاوش را شنید با سپاهی گران به خدمت کاووس آمد.
نگه کرد کاووس در چهر اوی              چنان اشک خونین و آن مهر اوی
نداد ایچ پاسخ مر او را ز شرم            فرو ریخت از دیدگان آب گرم
تهمتن برفت از بر تخت اوی               سوی کاخ سودابه بنهاد روی
ز پرده به گیسوش بیرون کشید          ز تخت بزرگیش در خون کشید
به خنجر بدو نیم کردش براه               نجنبید بر تخت، کاووس شاه
آن گاه اجازۀ پیکار گرفت و گفت:
نه توران بمانم نه افراسیاب                ز خون شهر توران کنم رود آب
مگر کین آن شهریار جوان                  بخواهم از آن ترک تیره روان
چو فردا برآید بلند آفتاب                     من و گرز و میدان افراسیاب
نائرۀ جنگ مشتعل گردید و سالهای متمادی بین طرفین درگیر بود تا اینکه فرود و کیخسرو فرزندان سیاوش هم به حد رشد رسیدند و به خونخواهی و انتقامجویی قد علم کردند.
همه شهر ایران کمر بسته اند            ز کین سیاوش جگر خسته اند
خلاصه خون سیاوش نه تنها هزاران سردار را به دیار نیستی و نابودی کشانید بلکه افراسیاب و برادرش سپهبد گرسیوز نیز در این موج خون غرقه گردیدند و به دست کیخسرو فرزند سیاوش اسیر و کشته شدند.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390 توسط شهرام آذری |
امروز زاد روز يسناي عزيز ماست كه ديده به جهان گشود . و مادر و پدرش را از سعادت زندگي بهره مند نمود. و دعاي پدر و مادرش را براي عمري پر بار براي خودش به ارمغان اورد. زيباترين روز زندگي من بي شك امروز ميباشد .حتما عكسهاي ان را اينجا خواهم گذاشت.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 توسط شهرام آذری |
پيروزي بزرگ ارتش ايران در ديشيا، و تصرف روماني و مولدوا تا اوكراين

Darius the Great
ژوئيه سال 513 پيش از ميلاد، و طبق محاسبات تقويمي مورخان اروپايي؛ 13 ژوئيه ( 23 تيرماه و روزي چون امروز) ارتش ايران نيروهاي كنفدراسيون گتائه Getae را در كنار دانوب جنوبي، منطقه داكيه Daci =Dacia (تلفظ انگليسي: دي شيا = روماني امروز) شكست داد و سراسر بالكان شرقي را ضميمه قلمرو ايران ساخت (بالكان به معناي رشته كوههاي جنگلي، منطقه اي است كوهستاني شبه جزيره شكل در جنوب شرقي اروپا، از درياي آدرياتيك تا درياي سياه).
     به فرمان داريوش بزرگ، ارتش ايران به فرماندهي سپهبد بغابيش (بغابيشه) براي سركوب سيتي ها از درياي مرمره گذشته و پاي به اروپا نهاده بود. حاكمان محلي براي ايستادگي در برابر نيروهاي ايران كه مركب از هشتاد هزار تن بودند كنفدراسيون «گتائه» را تشكيل داده بودند كه پس از چند روز نبرد، 13 ژوئيه شكست خوردند و روماني و مولداوي (مولدواي امروز) تا اوكراين از آن ايران شد. داريوش اين پيروزي، و دليل لشكركشي به اروپا را در كتيبه اي شرح داده و مناطق متصرفه را نام برده است.
     هرودوت در كتاب چهارم و عمدتا در صفحه 93 اين كتاب به شرح جنگ دي شيا (داكيه) پرداخته و استرابو منطقه مفتوحه ايران در پيروزي داكيه را «دائويDaoi» ناميده است - منطقه اي كه رومي ها آن را در جنگهاي سال 101 تا 106 ميلادي تصرف و سپس «رومانيا» خوانده شده است. مورخان اروپايي نبرد ژوئيه 513 پيش از ميلاد در داكيه را از بزرگترين رويدادهاي دنياي باستان و نخستين پيشروي نظامي بزرگ و عميق شرق (آسيا) در غرب (اروپا) بشمار آورده اند.

    داريوش بزرگ دو سال پيش از جنگ «دي شيا (روماني)»، در سال 515 پيش از ميلاد كار ساختن تخت جمشيد را آغاز كرده بود


گرفته شده از سايت (روز شمار تاريخ ايرانيان)

نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم تیر 1390 توسط شهرام آذری |

خبرگزاری مهر: دادستان یاسوج به شهرداری این شهر دستور داد مجسمه آریوبرزن را از میدانی به همین نام در شهر یاسوج پایین بیاورد. به گزارش خبرنگار مهر، پس از آنکه فرمانده سپاه فتح استان نصب مجسمه آریوبرزن در ورودی شهر یاسوج را مورد انتقاد قرار داد، این دستور از طرف دادستان یاسوج صادر شده است. سردار شهابی فر صبح پنجشنبه در کنگره سرداران و 600 شهید شهرستان بویراحمد گفته بود:"امروز دم اسب آریو برزن را مشرف بر تمثال مبارک شهیدان کرده‌اند که ضروری است دادستان کهگیلویه و بویراحمد دستور تخریب آن را بدهد." دادستان یاسوج در این خصوص به خبرنگار مهر گفت: سپاه نامه ای به دادستانی نوشته است که با توجه به اینکه ما ارزشهای متعددی داریم که می شود به عنوان نمادهای ارزشی استفاده شود، و در این نامه تقاضا کرده اند که به جای این مجسمه از نمادها و ارزشهای اصیل استفاده شود. حجت الاسلام سید محمود موسوی پور افزود: براین اساس ما هم به شهرداری نامه ای نوشتیم که در این خصوص اقدام کنند. وی بیان کرد: در حالی که رفتگرهای شهرداری به درب خانه های مردم مراجعه کرده و تقاضای کمک مالی می کنند و پارک های ما نیاز به توسعه دارد و فضای سبز ما مشکل دارد، اگر به جای این مجسمه های چند میلیونی و جشن های میلیونی به این ها پرداخته شود، بهتر است. موسوی پور اظهار داشت: نمادهای ارزشی زیادی در جامعه داریم از جمله شهدا، علما و نقش مردم در صحنه های مختلف انقلاب که بهتر است به جای مجسمه هایی که فرهنگ نگهداری از آن را نداریم و فردا خراب می شوند، از این نمادها استفاده کنیم. وی ساخت این مجسمه ها را اسراف دانست و گفت: به شهرداری اعلام کردیم که با توجه به درخواست سپاه و مردم این مجسمه پایین آورده شود. دادستان یاسوج در خصوص مبنای حقوقی این دستور نیز گفت: هرکجا حقوق جامعه مورد تعرض قرار بگیرد دادستان می تواند تذکر دهد و اقدام کند. موسوی پور بیان داشت: در صورتی که شهرداری یاسوج در موعد مقرر نسبت به برداشتن این مجسمه اقدام نکند برخورد قانونی صورت می گیرد. آریو برزن یکی از سرداران بزرگ تاریخ ایران است که در سال 331 پیش از میلاد مسیح در یکی از نقاط کهگیلویه و بویراحمد در برابر یورش اسکندر مقدونی به ایران زمین، دلیرانه از سرزمین خود پاسداری کرد و در این راه جان باخت و نموداری از شجاعت و از جان گذشتگی در راه میهن رابرای آیندگان به یادگار گذاشت. مجسمه آریوبرزن چند ماه پیش توسط شهرداری یاسوج در یکی از میادین این شهر نصب شد.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 توسط شهرام آذری |
من از شما يه سئوال ميكنم مردانه جواب بديد به نظر شما امروز ايران به دست ايرانيان اداره ميشود

ايا تورانيان و تازيان بوي تعفننشان حال شما را بهم نميزند.


آرش كمانگير

ساري در پاي البرز كوه جاي كه ارش ايران تيري براي آزادي ايران از دماوندش راه كرد و جان خود را بدست تاريخ ايران سپرد.

و حال تازيان او را هنوز به كين خواهي در چله ميگذارنند و نابود ميسازند در يغ از اينكه تيري كه آرش در جسم آنها تا ابديت تاريخ فرو كرده است به هيچ عنوان در آوردني نيست.

اين تير فره ايرانيان است كه تا ابد به سوي دشمنش پرتاب ميگردد.

به دستور دادستان ساري مجسمه هاي آرش كمانگير و اسبانش تخريب و نابود گرديده اند.

خيلي دوست داشتم چهره اين ادم را در سايت بگذارم و لي در اين سايت چهره يك تازي جاي ندارد .


واي اگه كمون آرش بشكنه به دست كينه.......................

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 توسط شهرام آذری |
تاسيس بزرگترين کتابخانه دنياي باستان و نخستين کتابخانه عموي ـ پژوهشي جهان در گندي شاپور (خوزستان) يازدهم ژوئن سال 250 ميلادي كتابخانه گندي شاپور (جندي شاپور در خوزستان) كه بزرگترين كتابخانه دنياي باستان و نخستين کتابخانه عموي ـ پژوهشي جهان بشمار آورده شده است آغاز بكار كرد ولي تکميل آن تا آوريل 252 ميلادي ادامه داشت. دانشگاهي كه در همين محل و به همين نام داير شده بود نيز بزرگترين مركز آموزش و پژوهش پزشكي، فلسفه (حكمت) و ادبيات دنياي قديم خوانده شده است. در اين دانشگاه استادان ايراني، هندي، يوناني و رومي تدريس مي كردند. بايد دانست كه نخستين كتابخانه جهان مركب از آجرك نبشته (تابلت) در سال 630 پيش از ميلاد توسط آشور بانيپال در شهر نينوا (بين النهرين) تاسيس شده بود.
     دانشگاه جندي شاپور بود كه عددنويسي هندي (سانسكريت) را به دليل آسان بودن بكارگيري، متداول كرد كه بعدا ايرانيان آن را در جهان اسلام رايج ساختند و به تدريج به اروپا منتقل و جاي عددنويسي لاتين را گرفت و چون اروپاييان آن را از اعراب مستقر در اسپانيا فرا گرفته بودند به نام «عربيك نومرال» بين المللي شده و همين است كه امروز در سراسر جهان متداول است و از چپ به راست نوشته مي شود. در غرب، به مرور زمان شكل اعداد اندكي فرق كرده است.
     برزويه دانشمند پزشكي عهد ساسانيان از دانش آموختگان دانشگاه گندي شاپور بود و در همانجا تدريس مي كرد.
     گفته اند كه در آن دانشگاه در آن زمان حتي عمل پيوند اعضاي بدن (دست و پا و انگشتان) انجام مي گرفت.
     بايد بدانيم كه ابتكار روش مديريت علمي، پستخانه، نظم و نسق كشاورزي و انتقال بين المللي نهال و بذر، اصلاح نژاد دامها و حيوانات اهلي، برخي از روشهاي هنري و معماري، رده بندي در ارتش و سلسله مراتب نظامي، اقتصاد علمي و ... از ايرانيان بوده است.

     شهر جندي شاپور در سال 642 ميلادي در جريان حمله عرب به ايران به دست ابوموسي اشعري افتاد.


به نقل از سايت ( روز شمار تاريخ ايرانيان )

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 توسط شهرام آذری |

خبرگزاری مهر: "نقاشی دیواری میدان فردوسی مشهد به طول ۵۰۰۰ متر مربع و با موضوع شاهنامه فردوسی، چند ماه پس از پایان کار، به صورت شبانه کاملا پاک شد."


دوستان چند هفته بيش تر نميگذرد كه من هشدار دادم .

باز هم هشدار ميدهم به شاهنامه خوانان به فردوسي دوستان و به ميهن پرستان.

خطري بزرگ در راه است.


چو بخت عرب بر عجم تيره گشت همه روز ايرانيان تيره گشت

جهان را دگرگونه شد رسم و راه تو گويي نتابد دگر مهرو ماه

ز مي نشنه و نعمه از چنگ رفت ز گل عطر و معني ز فرهنگ رفت

ادب خوار گشت و هنر شد وبال به بستند انديشه را پر و بال

جهان پر شد از خوي اهريمني زبان مهر ورزيده و دل دشمني

كنون بي غمان را چه حاجت بمي كران را چه سودي ز آواي ني

كه در بزم اين هرزه گردان خام گناه است در گردش آريم جام

بجايي كه خشكيده باشد گياه هدر دادن آب باشد گناه

چو با تخت منبر برابر شود همه نام ابوبكر و عمر شود

ز شير شتر خوردن و سوسمار عرب را بجايي رسيده ست كار

كه تاج كياني كند آرزو تقو بر تو اي چرخ گردون تقو

دريغ است ايران كه ويران شود كنام پلنگان و شيران شود

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 توسط شهرام آذری |

کنون ای خردمند وصف خرد
بدین جایگه گفتن اندرخورد
کنون تا چه داری بیار از خرد
که گوش نیوشنده زو برخورد
خرد بهتر از هر چه ایزد بداد
ستایش خرد را به از راه داد
خرد رهنمای و خرد دلگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای
ازو شادمانی وزویت غمیست
وزویت فزونی وزویت کمیست
خرد تیره و مرد روشن روان
نباشد همی شادمان یک زمان
چه گفت آن خردمند مرد خرد
که دانا ز گفتار از برخورد
کسی کو خرد را ندارد ز پیش
دلش گردد از کرده‌ی خویش ریش
هشیوار دیوانه خواند ورا
همان خویش بیگانه داند ورا
ازویی به هر دو سرای ارجمند
گسسته خرد پای دارد ببند
خرد چشم جانست چون بنگری
تو بی‌چشم شادان جهان نسپری
نخست آفرینش خرد را شناس
نگهبان جانست و آن سه پاس
سه پاس تو چشم است وگوش و زبان
کزین سه رسد نیک و بد بی‌گمان
خرد را و جان را که یارد ستود
و گر من ستایم که یارد شنود
حکیما چو کس نیست گفتن چه سود
ازین پس بگو کافرینش چه بود
تویی کرده‌ی کردگار جهان
ببینی همی آشکار و نهان
به گفتار دانندگان راه جوی
به گیتی بپوی و به هر کس بگوی
ز هر دانشی چون سخن بشنوی
از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سخن
بدانی که دانش نیابد به من











نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم خرداد 1390 توسط شهرام آذری |
عزتِ آزادگان بود و خداوندِ ادب

خوش درخشیداین ستاره دردل دنیای شب

شب پرستان را بگو عزت ندارد هر که او

بر سحابیهای این عالم نباشد منتسب

------------------------------------------------------------------------

چو ضحاک شد بر جهان شهریار           برو سالیان انجمن شد هزار

سراسر زمانه بدو گشت باز                برآمد برین روزگار دراز

نهان گشت کردار فرزانگان                 پراگنده شد کام دیوانگان

هنر خوار شد جادویی ارجمند             نهان راستی آشکارا گزند

شده بر بدی دست دیوان دراز             به نیکی نرفتی سخن جز به راز


فردوسي بزرگ


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم خرداد 1390 توسط شهرام آذری |
اشاره اي به مهاجرت ايرانيان نگران سلطه عرب از ميهن

چند ماه پس از مرگ «حجّاج» حاكم اموي كرمان و فارس كه ماموريت پشتيباني از حمله نظامي به مازندران و تصرف اين منطقه از ايران را داشت كه هنوز به تسخير اعراب در نيامده بود، يزيد ابن مهلب كه از سوي دمشق مامور اين كار شده بود 31 ماه مي سال 714 ميلادي به تنهايي دست به حمله زد كه از مازندراني ها شكست خورد و عقب نشيني كرد. ابن مهلب دو سال بعد دو واحد كوهستاني بر نيروي خود اضافه كرد و از سه نطقه به مازندران حمله برد كه بازهم شكست خورد و با دادن تلفات سنگين عقب نشيني كرد و با اين دو تجربه در صدد جمع آوري نيرو براي حمله نظامي ديگري بود كه در جريان يك توطئه داخلي به قتل رسيد.

    مازندراني ها و گيلاني ها بعدا، خود داوطلبانه مسلمان شيعه مذهب شدند و فشار نظامي اعراب در كار نبود. قبلا گروهي از مازندراني هاي نگران سلطه عرب بودند که در دوران ساسانيان افسران ارتش ايران را تامين مي كردند و به اسپهبدان معروف بودند دست به مهاجرت از ايران زده بودند.
     خاندان اسپهبدان و گروهي ديگر از ايرانيان پس از انقراض ساسانيان براي اين كه به دست اعراب نيافتند عزم مهاجرت به هند كرده بودند. اين ايرانيان در سال 716 ميلادي به گجرات هند رسيدند و شهر سنجان (سنگان) را در اين منطقه تاسيس كردند (براي اطلاع از جزئيات به كتاب قصه سنجان، چاپ بمبئي مراجعه شود). اين ايرانيان مهاجر، در هند به «پارسيان» معروف شده اند كه پس از گذشت 13 قرن همچنان به ايران و فرهنگ ايراني وفادار مانده اند. اين مهاجران در قرن گذشته به صنعتي شدن و کسب استقلال هند كمك موثر كردند و شوهر بانو اينديرا يك پارسي به نام پيروز گاندي بود كه پسرش راجيو نخست وزير هند شد و بيوه او سونيا هم اكنون رئيس حزب حاكم هند است.

    همزمان دسته ديگري از ايرانيان به چين مهاجرت کردند که اين گروه در جامعه چين ذوب شده اند.


برگرفته از سايت (روزشمار تاريخ ايرانيان)

http://www.iranianshistoryonthisday.com/FARSI.ASP?u=&I1.x=39&I1.y=4&HD=10&HM=3

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم خرداد 1390 توسط شهرام آذری |
دوستان هم ميهن

شاهنامه دوستان و عاشقان ايران ، فردوسي .

من به همه شما هشدار ميدهم كه تهاجمي بس بزرگ در راه است.

اين بزرگترين تهاجم فرهنگي به تاريخ ادبيات فارسي و به كيان سرزمين مادريمان خواهد بود كه تيشه را برداشته و ميخواهند به ريشه بزنند من متاسفانه اين موضوع را همين چند روز پيش در روز بزرگداشت فردوسي متوجه شدم و در همين تاريخ و در همين سايت از همه شاهنامه دوستان درخواست كمك و همراهي دارم.